خطبه شماره 208

و من کلام له عليه السلام [12] قاله لما اضطرب عليه اصحابه في امر الحکومه [13] ايها الناس ، انه لم يزل امري معکم علي مااحب ، حتي نهکتکم الحرب ، [1] و قد ، والله ، اخذت منکم و ترکت ، وهي لعدوکم انهک [2] لقد کنت امس اميرا ، فاصبحت اليوم مامورا ، و کنت امس ناهيا ، [3] فاصبحت اليوم منهيا ، و قد احببتم البقاء ، و ليس لي ان احملکم علي ما تکرهون

ترجمه

[12] از سخنان امام ( ع ) اين سخن را امام عليه السلام به هنگام اضطراب وشورش اصحابش در مورد حکومت فرموده است : [13] اي مردم همواره وضع من و شما آن طور بود که من دوست مي داشتم . تا آنگاه که نبرد شما را خسته و در هم کوفته ساخت . [1] سوگند به خدا [ اعتراف مي کنم که جنگ عده اي از شما را [ از ما ] گرفت و جمعي را باقي گذاشت اما [ بدانيد ] اين نبرد براي دشمنانتان کوبنده تر و خستگي آفرين تر بود [2] من ديروز فرمانده و امير بودم ولي امروز مامور و فرمانبر شده ام ديروز نهي کننده و بازدارنده بودم [3] و امروز نهي شده و بازداشته شده ام شما زندگي و بقاي در دنيا را دوست داريد . و من نمي توانم شما را به راهي که دوست نداريد مجبور سازم

خطبه شماره 209

و من کلام له عليه السلام [4] بالبصره ، و قد دخل علي العلاء بن زياد الحارثي و هو من اصحابه يعوده ، فلما راي سعه داره قال : [5] ما کنت تصنع بسعه هذه الدار في الدنيا ، و انت اليها في الاخره کنت احوج ? [6] و بلي ان شئت بلغت بها الاخره : تقري فيها الضيف ، [7] و تصل فيها الرحم ، و تطلع منها الحقوق مطالعها ، فاذا انت قد بلغت بها الاخره [8] فقال له العلاء : يا امير المؤمنين ، اشکو اليک اخي عاصم بن زياد قال : و ما له ? قال : لبس العباءه و تخلي عن الدنيا قال : علي به فلما جاء قال : [9] يا عدي نفسه لقد استهام بک الخبيث اما رحمت اهلک و ولد [1] اتري الله احل لک الطيبات ، و هو يکره ان تاخذها انت اهون علي الله من ذلک [2] قال : يا امير المؤمنين ، هذا انت في خشونه ملبسک و جشوبه ماکلک [3] قال : ويحک ، اني لست کانت ان الله تعالي فرض علي ائمه العدل [4] ان يقدروا انفسهم بضعفه الناس کيلا يتبيغ بالفقير فقره

ترجمه

[4] از سخنان امام عليه السلام در بصره به عيادت علاءابن زيادحارثي که از يارانش بود رفت و چون چشمش به خانه وسيع او افتاد فرمود : اين خانه با اين وسعت را در اين دنيا براي چه مي خواهي ؟ با اينکه در آخرت به آن نيازمندتري [5] آري مگر اينکه بخواهي به اين وسيله به آخرت برسي يعني مهماني کني [ و مهمانان در آن را گرامي داري ] [6] صله رحم نمائي و بدين وسيله حقوق [ لازم خود را ] اظهار کرده به مورد خود قرار دهي که در اين صورت با اين خانه به آخرت نائل شده اي [8] علاء گفت : اي اميرمؤمنان از برادرم عاصم بن زياد پيش تو شکايت مي آورم فرمود : مگر چه کرده ؟ علاء پاسخ داد : عبائي پوشيده و از دنيا کناره گرفته است . امام ( ع ) فرمود : حاضرش کنيد . هنگامي که آمد به او فرمود : [9] اي دشمنک جان خود شيطان در تو راه يافته و هدف تير او قرار گرفته اي آيا به خانواده و فرزندانت رحم نمي کني ؟ [1] تو خيال مي کني خداوند [ به ظاهر ] طيبات را بر تو حلال کرده اما [ در واقع ] دوست ندارد که از آنها استفاده کني ؟ تو در پيشگاه خداوند بي ارزشتر از آني که بدينگونه با تو رفتار کند [2] عاصم گفت : اي اميرمؤمنان اما تو خود با اين لباس خشن و آن غذاي ناگوار به سر مي بري [ در حالي که پيشوا و امام ما هستي ؟ و بر ما لازم است به تو اقتدا کنيم ] [3] فرمود : واي بر تو من مثل تو نيستم [ وظيفه من غير از شما است ] خداوند بر پيشوايان حق واجب شمرده [4] که بر خود سخت گيرند و همچون طبقه ضعيف مردم باشند تا نداري فقير او را هيجان نياورد که سر از فرمان خداوند برتابد .

خطبه شماره 210

و من کلام له عليه السلام [5] و قد ساله سائل عن احاديث البدع ، و عما في ايدي الناس من اختلاف الخبر ، فقال عليه السلام [6] ان في ايدي الناس حقا و باطلا ، و صدقا و کذبا ، و ناسخا و منسوخا ، [7] و عاما و خاصا ، و محکما و متشابها ، و حفظا و وهما [8] و لقد کذب علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم علي عهده ، حتي قام خطيبا ، [9] فقال : [[ من کذب علي متعمدا فليتبوا مقعده من النار ] ] [10] و انما اتاک بالحديث اربعه رجال ليس لهم خامس : [11] المنافقون [12] رجل منافق مظهر للايمان ، متصنع بالاسلام ، لا يتاثم و لا يتحرج ، [1] يکذب علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم متعمدا ، [2] فلو علم الناس انه منافق کاذب لم يقبلوا منه ، و لم يصدقوا قوله ، [3] ولکنهم قالوا : صاحب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [4] رآه ، و سمع منه ، ولقف عنه ، فياخذون بقوله ، [5] و قد اخبرک الله عن المنافقين بما اخبرک ، و وصفهم بما وصفهم به لک ، [6] ثم بقوا بعده ، فتقربوا الي ائمه الضلاله ، والدعاه الي النار بالزور والبهتان ، [7] فولوهم الاعمال ، وجعلوهم حکاما علي رقاب الناس ، [8] فاکلوا بهم الدنيا ، و انما الناس مع الملوک و الدنيا ، [9] الا من عصم الله ، فهذا احد الاربعه [10] الخاطئون [11] و رجل سمع من رسول الله شيئا لم يحفظه علي وجهه ، فوهم فيه ، [12] و لم يتعمد کذبا ، فهو في يديه ، و يرويه و يعمل به ، و يقول : [13] انا سمعته من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ، فلو علم المسلمون انه وهم فيه لم يقبلوه منه ، [14] و لو علم هو انه کذلک لرفضه [15] اهل الشبهه [16] و رجل ثالث ، سمع من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم شيئا يامر به ، [17] ثم انه نهي عنه ، و هو لا يعلم ، او سمعه ينهي عن شيي ء ، [1] ثم امر به و هو لا يعلم ، فحفظ المنسوخ ، و لم يحفظ الناسخ ، [2] فلو علم انه منسوخ لرفضه ، و لو علم المسلمون اذ سمعوه منه انه منسوخ لرفضوه [3] الصادقون الحافظون [4] و آخر رابع ، لم يکذب علي الله ، و لا علي رسوله ، [5] مبغض للکذب خوفا من الله ، و تعظيما لرسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [6] و لم يهم ، بل حفظ ما سمع علي وجهه ، فجاء به علي ما سمعه ، [7] لم يزد فيه و لم ينقص منه ، فهو حفظ الناسخ فعمل به ، [8] و حفظ المنسوخ فجنب عنه ، و عرف الخاص والعام ، [9] و المحکم و المتشابه ، فوضع کل شي ء موضعه [10] و قد کان يکون من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم الکلام له و جهان : [11] فکلام خاص ، و کلام عام ، فيسمعه من لا يعرف ما عني الله ، سبحانه ، به [12] و لا ما عني رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [13] فيحمله السامع و يوجهه علي غير معرفه بمعناه ، و ما قصد به ، و ما خرج من اجله ، [14] و ليس کل اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من کان يساله و يستفهمه ، [15] حتي ان کانوا ليحبون ان يجي ء الاعرابي و الطاري ء ، فيساله عليه السلام حتي يسمعوا ، [1] و کان لا يمر بي من ذلک شي ء الا سالته عنه و حفظته [2] فهذه وجوه ما عليه الناس في اختلافهم ، و عللهم في رواياتهم

ترجمه

[5] از سخنان امام عليه السلام اين سخن را امام در پاسخ کسي فرموده که ازاو در مورد احاديث بدعت آور و روايات گوناگون که در بين مردم رواج دارد پرسش نموده است [6] آنچه در بين مردم شايع است هم احاديث حق است و هم باطل هم راست و هم دروغ هم ناسخ و هم منسوخ [7] هم عام و هم خاص هم محکم و متشابه هم احاديثي است که به خوبي حفظ شده و هم رواياتي که طبق ظن و گمان روايت گرديده است . [8] در عصر پيامبر ( ص ) آنقدر به آن حضرت دروغ بسته شد که به پا خاسته خطبه خواند [9] و فرمود : هر کس عمدا به من دورغ ببندد جايگاه خويش را در آتش جهنم بايد انتخاب کند [10] [ بدان ] افرادي که نقل حديث مي کنند چهار دسته اند و پنجمي نخواهند داشت : [11] 1 منافقان [12] نخست منافقي که اظهار مي کند نقاب اسلام را به چهره زده نه از گناه باکي دارد و نه از آن دوري مي کند . [1] و عمدا به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم دروغ مي بندد . [2] اگر مردم مي دانستند که اين شخص منافق و دروغگو است از او قبول نمي کردند و تصديقش نمي نمودند [3] [ اما چون از واقعيت او آگاه نيستند ] مي گويند : وي از صحابه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است [4] پيامبر را ديده از او حديث شنيده و مطالب را از او دريافت کرده است به همين دليل به گفته اش ترتيب اثر مي دهند . [5] در حالي که خداوند شما را از وضع منافقان آنچنان که بايد آگاه ساخته و چنانکه لازم بوده اوصاف آنان را براي شما برشمرده است [6] [ اين منافقان ] پس از پيامبر ( ص ) به پيشوايان گمراه و داعيان دوزخ با دروغ و بهتان تقرب جستند [7] پيشوايان گمراه نيز به اينها ولايت و رياست بخشيدند و آنان را حاکم ساختند و به گردن مردم سوار نمودند [8] و به وسيله اينها به خوردن دنيا مشغول شدند مردم هم معمولا همراه سلاطين و دنيا هستند [9] مگر کسي که خداوند او را محفوخ دارد . اين يکي از آن چهار گروه . [10] 2 اشتباه کاران [11] دوم کسي است که از رسولخدا ( ص ) چيزي شنيده اما آن را درست حفظ نکرده بلکه در آن اشتباه نموده است [12] ولي عمدا به آن حضرت دروغ نبسته آنچه در اختيار دارد روايت مي کند و به آن عمل مي نمايد و مي گويد : [13] من از پيامبر آن را شنيده ام اگر مسلمانان مي دانستند اشتباه کرده از او نمي پذيرفتند [14] خودش هم اگر توجه پيدا مي کرد که در آن اشتباه واقع شده آن را رها مي ساخت و مورد عمل قرار نمي داد . [15] 3 اهل شبهه [16] سوم کسي است که شنيده پيامبر به چيزي امر فرموده در حالي که [ اين امر موقت بوده و ] [17] بعدا پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از آن نهي نموده و او نهي آن حضرت را نشنيده است و يا اينکه نهي رسولخدا ( ص ) را شنيده 000 [1] ولي از امري که بعدا نموده است بي اطلاع مانده اين شخص در حقيقت منسوخ را فراگرفته اما ناسخ را نشنيده و حفط نکرده است [2] وي اگر مي دانست آنچه شنيده نسخ شده است آن را رها مي ساخت و مسلمانان هم اگر مي دانستند نسخ شده آن را ترک مي نمودند . [3] 4 حافظان راستگو [4] چهارم کسي است که نه دروغ به خدا بسته و نه بر پيامبرش [5] از خوف خدا و براي تعظيم پيامبرش ( ص ) دروغ را دشمن مي دارد [6] و نيز در آنچه شنيده اشتباهي برايش پيش نيامده است بلکه آن را با تمام جوانبش حفظ کرده است [7] آن چنان که شنيده بدون کم و زياد نقل کند . وي ناسخ را حفظ نموده و به آن عمل مي کند [8] و منسوخ را فراگرفته و از آن دوري مي گزيند . خاص و عام [9] محکم و متشابه را شناخته و هر کدام را در جاي خويش قرار داده است [10] گاهي سخناني از پيامبر ( ص ) صادر مي شده است که داراي دو جنبه بوده [11] سخني جنبه خصوصي دارد و گفتاري جنبه عمومي و آن کس که مقصود خداوند [12] و منظور پيامبر ( ص ) را از آن نمي دانست مي شنيد [13] و حفظ مي نمود و بدون توجه به معني و مقصود و هدف آن ،آن را توجيه مي کرد . [14] اينطور نبود که همه اصحاب پيامبر ( ص ) از او پرسش کنند و استفهام نمايند [15] تا آنجا که عده اي دوست داشتند اعرابي و يا سائلي بيايد و از آن حضرت چيزي بپرسد و آنها پاسخ آنرا بشنوند [ و بهره گيرند ] [1] اما من هر چه از خاطرم مي گذشت از او مي پرسيدم و حفظ مي نمودم [2] اين است جهات اختلاف مردم در احاديث و علل اختلاف رواياتشان

خطبه شماره 210

و من کلام له عليه السلام [5] و قد ساله سائل عن احاديث البدع ، و عما في ايدي الناس من اختلاف الخبر ، فقال عليه السلام [6] ان في ايدي الناس حقا و باطلا ، و صدقا و کذبا ، و ناسخا و منسوخا ، [7] و عاما و خاصا ، و محکما و متشابها ، و حفظا و وهما [8] و لقد کذب علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم علي عهده ، حتي قام خطيبا ، [9] فقال : [[ من کذب علي متعمدا فليتبوا مقعده من النار ] ] [10] و انما اتاک بالحديث اربعه رجال ليس لهم خامس : [11] المنافقون [12] رجل منافق مظهر للايمان ، متصنع بالاسلام ، لا يتاثم و لا يتحرج ، [1] يکذب علي رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم متعمدا ، [2] فلو علم الناس انه منافق کاذب لم يقبلوا منه ، و لم يصدقوا قوله ، [3] ولکنهم قالوا : صاحب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [4] رآه ، و سمع منه ، ولقف عنه ، فياخذون بقوله ، [5] و قد اخبرک الله عن المنافقين بما اخبرک ، و وصفهم بما وصفهم به لک ، [6] ثم بقوا بعده ، فتقربوا الي ائمه الضلاله ، والدعاه الي النار بالزور والبهتان ، [7] فولوهم الاعمال ، وجعلوهم حکاما علي رقاب الناس ، [8] فاکلوا بهم الدنيا ، و انما الناس مع الملوک و الدنيا ، [9] الا من عصم الله ، فهذا احد الاربعه [10] الخاطئون [11] و رجل سمع من رسول الله شيئا لم يحفظه علي وجهه ، فوهم فيه ، [12] و لم يتعمد کذبا ، فهو في يديه ، و يرويه و يعمل به ، و يقول : [13] انا سمعته من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم ، فلو علم المسلمون انه وهم فيه لم يقبلوه منه ، [14] و لو علم هو انه کذلک لرفضه [15] اهل الشبهه [16] و رجل ثالث ، سمع من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم شيئا يامر به ، [17] ثم انه نهي عنه ، و هو لا يعلم ، او سمعه ينهي عن شيي ء ، [1] ثم امر به و هو لا يعلم ، فحفظ المنسوخ ، و لم يحفظ الناسخ ، [2] فلو علم انه منسوخ لرفضه ، و لو علم المسلمون اذ سمعوه منه انه منسوخ لرفضوه [3] الصادقون الحافظون [4] و آخر رابع ، لم يکذب علي الله ، و لا علي رسوله ، [5] مبغض للکذب خوفا من الله ، و تعظيما لرسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [6] و لم يهم ، بل حفظ ما سمع علي وجهه ، فجاء به علي ما سمعه ، [7] لم يزد فيه و لم ينقص منه ، فهو حفظ الناسخ فعمل به ، [8] و حفظ المنسوخ فجنب عنه ، و عرف الخاص والعام ، [9] و المحکم و المتشابه ، فوضع کل شي ء موضعه [10] و قد کان يکون من رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم الکلام له و جهان : [11] فکلام خاص ، و کلام عام ، فيسمعه من لا يعرف ما عني الله ، سبحانه ، به [12] و لا ما عني رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم [13] فيحمله السامع و يوجهه علي غير معرفه بمعناه ، و ما قصد به ، و ما خرج من اجله ، [14] و ليس کل اصحاب رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من کان يساله و يستفهمه ، [15] حتي ان کانوا ليحبون ان يجي ء الاعرابي و الطاري ء ، فيساله عليه السلام حتي يسمعوا ، [1] و کان لا يمر بي من ذلک شي ء الا سالته عنه و حفظته [2] فهذه وجوه ما عليه الناس في اختلافهم ، و عللهم في رواياتهم

ترجمه

[5] از سخنان امام عليه السلام اين سخن را امام در پاسخ کسي فرموده که ازاو در مورد احاديث بدعت آور و روايات گوناگون که در بين مردم رواج دارد پرسش نموده است [6] آنچه در بين مردم شايع است هم احاديث حق است و هم باطل هم راست و هم دروغ هم ناسخ و هم منسوخ [7] هم عام و هم خاص هم محکم و متشابه هم احاديثي است که به خوبي حفظ شده و هم رواياتي که طبق ظن و گمان روايت گرديده است . [8] در عصر پيامبر ( ص ) آنقدر به آن حضرت دروغ بسته شد که به پا خاسته خطبه خواند [9] و فرمود : هر کس عمدا به من دورغ ببندد جايگاه خويش را در آتش جهنم بايد انتخاب کند [10] [ بدان ] افرادي که نقل حديث مي کنند چهار دسته اند و پنجمي نخواهند داشت : [11] 1 منافقان [12] نخست منافقي که اظهار مي کند نقاب اسلام را به چهره زده نه از گناه باکي دارد و نه از آن دوري مي کند . [1] و عمدا به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم دروغ مي بندد . [2] اگر مردم مي دانستند که اين شخص منافق و دروغگو است از او قبول نمي کردند و تصديقش نمي نمودند [3] [ اما چون از واقعيت او آگاه نيستند ] مي گويند : وي از صحابه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم است [4] پيامبر را ديده از او حديث شنيده و مطالب را از او دريافت کرده است به همين دليل به گفته اش ترتيب اثر مي دهند . [5] در حالي که خداوند شما را از وضع منافقان آنچنان که بايد آگاه ساخته و چنانکه لازم بوده اوصاف آنان را براي شما برشمرده است [6] [ اين منافقان ] پس از پيامبر ( ص ) به پيشوايان گمراه و داعيان دوزخ با دروغ و بهتان تقرب جستند [7] پيشوايان گمراه نيز به اينها ولايت و رياست بخشيدند و آنان را حاکم ساختند و به گردن مردم سوار نمودند [8] و به وسيله اينها به خوردن دنيا مشغول شدند مردم هم معمولا همراه سلاطين و دنيا هستند [9] مگر کسي که خداوند او را محفوخ دارد . اين يکي از آن چهار گروه . [10] 2 اشتباه کاران [11] دوم کسي است که از رسولخدا ( ص ) چيزي شنيده اما آن را درست حفظ نکرده بلکه در آن اشتباه نموده است [12] ولي عمدا به آن حضرت دروغ نبسته آنچه در اختيار دارد روايت مي کند و به آن عمل مي نمايد و مي گويد : [13] من از پيامبر آن را شنيده ام اگر مسلمانان مي دانستند اشتباه کرده از او نمي پذيرفتند [14] خودش هم اگر توجه پيدا مي کرد که در آن اشتباه واقع شده آن را رها مي ساخت و مورد عمل قرار نمي داد . [15] 3 اهل شبهه [16] سوم کسي است که شنيده پيامبر به چيزي امر فرموده در حالي که [ اين امر موقت بوده و ] [17] بعدا پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم از آن نهي نموده و او نهي آن حضرت را نشنيده است و يا اينکه نهي رسولخدا ( ص ) را شنيده 000 [1] ولي از امري که بعدا نموده است بي اطلاع مانده اين شخص در حقيقت منسوخ را فراگرفته اما ناسخ را نشنيده و حفط نکرده است [2] وي اگر مي دانست آنچه شنيده نسخ شده است آن را رها مي ساخت و مسلمانان هم اگر مي دانستند نسخ شده آن را ترک مي نمودند . [3] 4 حافظان راستگو [4] چهارم کسي است که نه دروغ به خدا بسته و نه بر پيامبرش [5] از خوف خدا و براي تعظيم پيامبرش ( ص ) دروغ را دشمن مي دارد [6] و نيز در آنچه شنيده اشتباهي برايش پيش نيامده است بلکه آن را با تمام جوانبش حفظ کرده است [7] آن چنان که شنيده بدون کم و زياد نقل کند . وي ناسخ را حفظ نموده و به آن عمل مي کند [8] و منسوخ را فراگرفته و از آن دوري مي گزيند . خاص و عام [9] محکم و متشابه را شناخته و هر کدام را در جاي خويش قرار داده است [10] گاهي سخناني از پيامبر ( ص ) صادر مي شده است که داراي دو جنبه بوده [11] سخني جنبه خصوصي دارد و گفتاري جنبه عمومي و آن کس که مقصود خداوند [12] و منظور پيامبر ( ص ) را از آن نمي دانست مي شنيد [13] و حفظ مي نمود و بدون توجه به معني و مقصود و هدف آن ،آن را توجيه مي کرد . [14] اينطور نبود که همه اصحاب پيامبر ( ص ) از او پرسش کنند و استفهام نمايند [15] تا آنجا که عده اي دوست داشتند اعرابي و يا سائلي بيايد و از آن حضرت چيزي بپرسد و آنها پاسخ آنرا بشنوند [ و بهره گيرند ] [1] اما من هر چه از خاطرم مي گذشت از او مي پرسيدم و حفظ مي نمودم [2] اين است جهات اختلاف مردم در احاديث و علل اختلاف رواياتشان

خطبه شماره 211

و من خطبه له عليه السلام [3] في عجيب صنعه الکون [4] و کان من اقتدار جبروته ، و بديع لطائف صنعته ، [5] ان جعل من ماء البحر الزاخر المتراکم المتقاصف ، يبسا جامدا ، [6] ثم فطر منه اطباقا ، ففتقها سبع سماوات بعد ارتتاقها ، [7] فاستمسک بامره ، و قامت علي حده و ارسي ارضا [8] يحملها الاخضر المثعنجر ، والقمقام المسخر ، قد ذل لامره ، [9] و اذعن لهيبته ، و وقف الجاري منه لخشيته [10] و جبل جلاميدها و نشوز متونها و اطوادها ، فارساها في مراسيها ، [11] و الزمها قرارتها ، فضمت روؤسها في الهواء ورست اصولها في الماء ، [12] فانهد جبالها عن سهولها ،و اساخ قواعدها [13] في متون اقطارها و مواضع انصابها فاشهق قلالها ، [14] و اطال انشازها ، و جعلها للارض عمادا ، و ارزها فيها اوتادا ، [15] فسکنت علي حرکتها من ان تميد باهلها ، او تسيخ بحملها ، [16] او تزول عن مواضعها فسبحان من امسکها بعد موجان مياهها ، [1] و اجمدها بعد رطوبه اکنافها ، فجعلها لخلقه مهادا ، [2] و بسطها لهم فراشا فوق بحر لجي راکد لايجري ، و قائم لا يسري ، [3] تکرکره الرياح العواصف ، و تمخضه الغمام الذوارف ، [4] [[ ان في ذلک لعبره لمن يخشي ] ]

ترجمه

[3] از خطبه هاي امام ( ع ) که امام ( ع ) درباره شگفتي آفرينش ايرادفرموده است [4] و از قدرت و جبروت و بديع لطائف صنعت خداوند اين بود که [5] از آب درياي ممتد و پر امواج و متراکم که امواج آن سخت به هم مي خوردند و از آن صداي مهيبي برمي خاست موجود جامدي آفريد[6] سپس طبقاتي از آن خلقت کرد و پس از پيوستگي آنها را از هم گشود و هفت آسمان را به وجود آورد . [7] اين آسمانها به فرمان او برقرار ماندند و در حد و اندازه اي که از طرف خداوند برايشان تعيين شده بود قرار گرفتند و زميني به وجود آورد [8] که دريائي عظيم و مسخرشده [ جو وسيع و پهناور ] آن را به دوش حمل مي کند در برابر فرمانش خاضع [9] و در برابر هيبتش تسليم است آبهاي متحرک آن از ترس او ساکن شد [10] سپس صخره ها تپه ها و کوههاي زمين را آفريد و آنها را در جايگاه خود ثابت نگاهداشت [11] و در قرارگاهشان مستقر ساخت قله هاي کوهها در هوا پيش مي رفت و ريشه آنها در آب رسوخ مي نمود [12] کوهها از جاهاي پست و صاف برآمدگي پيدا مي نمودند و کم کم ارتفاع يافتند [13] و بن آنها در درون و اعماق زمين ريشه دوانيد قله هاي آنها را به سوي آسمان کشيد [14] و نوک آنها را طولاني ساخت . خداوند اين کوهها را تکيه گاه زمين و ميخهاي نگهدارنده آن گردانيد . [15] پس آنگاه در عين متحرک بودن آرام گرفت نکند اهل خويش را در سقوط و اضطراب قرار دهد و يا آنچه را که حمل کرده فرواندازد [16] و يا آن را از جاي خويش زائل سازد . منزه است آن کس که زمين را در ميان آن همه امواج ناآرام ثابت نگهداشت 000 [1] و پس از رطوبت جوانبش آن را خشک ساخت بارانهاي سيلابي پايان گرفت و خشکيها سر از آب برآوردند و آن را جايگاه زندگي براي مخلوق خويش گردانيد [2] بساط زندگي را براي آنان بر روي اقيانوس عظيم و راکدي که جريان ندارد و ايستاده و سير نمي کند گسترد [3] تنها بادهاي شديد و تند آن را بر هم مي زند و ابرهاي پرباران آن را به حرکت در مي آورد . [4] اين درس عبرتي است براي کسي که بترسد [ و احساس مسک وليت در پيشگاه خدا کند ] [ ان في ذلک لعبره لمن يخشي ]

خطبه شماره 212

و من خطبه له عليه السلام [5] کان يستنهض بها اصحابه الي جهاد اهل الشام في زمانه [6] اللهم ايما عبدمن عبادک سمع مقالتنا العادله غير الجائره ، والمصلحه غير المفسده ، في الدين و الدنيا ، [7] فابي بعد سمعه لها الا النکوص عن نصرتک ، والابطاء عن اعزاز دينک ، [8] فانا نستشهدک عليه [9] يا اکبر الشاهدين شهاده و نستشهد عليه جميع ما اسکنته ارضک و سماواتک ، [10] ثم انت بعد المغني عن نصره ، والاخذ له بذنبه

ترجمه

[5] از خطبه هاي امام ( ع ) امام همواره با اين سخنان اصحاب خويش رابراي جهاد با شاميان بسيج مي نمود . [6] بارپروردگارا هر کدام از بندگانت که سخن عادلانه و اصلاح کننده و بدون مفسده ما را در دين و دنيا بشنود [7] ولي پس از شنيدن از ياري آئين تو و اعزاز دينت سر باز زند و پشت کند [8] ما تو را بر ضد او به شهادت مي طلبيم . [9] اي کسي که بزرگترين شاهداني و باز تمام آنها را که در آسمانها و زمين سکونت بخشيده اي به عنوان گواه بر ضد او به شهادت دعوت مي کنيم [10] با اينکه مي دانيم تو از ياري او بي نيازي و او را به گناهش خواهي گرفت

خطبه شماره 213

و من خطبه له عليه السلام [11] في تمجيد الله و تعظيمه [12] الحمد لله العلي عن شبه المخلوقين ، الغالب لمقال الواصفين ، [13] الظاهر بعجائب تدبيره للناظرين ، والباطن بجلال عزته عن فکر المتوهمين [1] العالم بلا اکتساب و لا ازدياد ، و لا علم مستفاد ، [2] المقدر لجميع الامور بلا رويه و لا ضمير ، الذي لا تغشاه الظلم ، [3] و لا يستضي ء بالانوار ، و لا يرهقه ليل ، و لا يجري عليه نهار ، [4] ليس ادراکه بالابصار ، و لا علمه بالاخبار [5] و منها في ذکر النبي صلي الله عليه و آله و سلم : [6] ارسله بالضياء ، و قدمه في الاصطفاء ، فرتق به المفاتق ، [7] و ساور به المغالب ، و ذلل به الصعوبه ، و سهل به الحزونه ، [8] حتي سرح الضلال ، عن يمين و شمال

ترجمه

[11] از خطبه هاي امام ( ع ) در اين خطبه امام ( ع ) از مجد و عظمت خداوندسخن به ميان آورد . [12] ستايش مخصوص خداوندي است که از شباهت به مخلوقات والاتر است و از توصيف واصفان بالاتر [13] بر همه ناظران و بينايان به وسيله تدبير شگفت آورش آشکار و با جلال و عزتش از فکر متفکران پنهان دانا است [1] اما نه اينکه معلوماتش اکتسابي باشد و بر آن افزوده گردد و نه اينکه از کسي فراگيرد [2] تقدير و اندازه جميع امور به دست او است بدون اينکه نياز به تفکر و يا رجوع به ضمير و وجدان داشته باشد خداوندي که تاريکي نمي تواند برايش ستر و پوششي گردد [ که نتواند اشياء را ببيند ] [3] و براي ديدن موجودات نياز به استفاده از نور ندارد شب وي را نمي پوشاند و روز بر او جريان ندارد . [4] نه اشياء را با حسن بينائي درک مي کند و نه علم و دانشش از طريق اخبار و آگاهي به دست مي آيد [5] قسمت ديگري از اين خطبه درباره پيامبر ( ص ) [6] او را با نور و روشنائي فرستاد و از ميان مخلوقش برگزيد و بر همه مقدم داشت پراکندگيها را به وسيله او از بين برد و اتحاد و الفت ايجاد فرمود [مفاسد را ريشه کن و به جاي آن مصالح گذاشت ] [7] شورشي بر ضد زورمندان به دست آن حضرت به وجود آورد [ تا همه سر تسليم فرودآوردند ] مشکلات و صعوبتها را بوسيله او خاضع و ناهمواريها را به دست وي هموار ساخت [8] تا آنجا که ضلالت و گمراهي را از هر سو عقب راند

خطبه شماره 214

و من خطبه له عليه السلام [9] يصف جوهر الرسول ، و يصف العلماء ، و يعظ بالتقوي [10] و اشهد انه عدل عدل ، و حکم فصل ، و اشهد ان محمدا عبده و رسوله ، [11] و سيد عباده ، کلما نسخ الله الخلق فرقتين جعله في خيرهما ، [12] لم يسهم فيه عاهر ، و لا ضرب فيه فاجر [13] الا و ان الله سبحانه قد جعل للخيراهلا، و للحق دعائم ، [14] و للطاعه عصما و ان لکم عند کل طاعه عونا من الله سبحانه يقول علي الالسنه ، [1] و يثبت الافئده فيه کفاء لمکتف ، و شفاء لمشتف [2] صفه العلماء [3] واعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه ، يصونون مصونه ، [4] و يفجرون عيونه يتواصلون بالولايه ، و يتلاقون بالمحبه ، [5] و يتساقون بکاس رويه و يصدرون بريه ، لا تشوبهم الريبه ، [6] و لا تسرع فيهم الغيبه علي ذلک عقد خلقهم و اخلاقهم ، [7] فعليه يتحابون ، و به يتواصلون ، فکانوا کتفاضل البذر ينتقي ، [8] فيؤخذ منه و يلقي ، قد ميزه التخليص ، و هذبه التمحيص [9] العظه بالتقوي [10] فليقبل امرؤ کرامه بقبولها ، و ليحذر قارعه قبل حلولها ، [11] و لينظر امرؤ في قصير ايامه ، و قليل مقامه ، في منزل حتي يستبدل به منزلا ، [12] فليصنع لمتحوله ، و معارف منتقله فطوبي لذي قلب سليم ، [13] اطاع من يهديه ، و تجنب من يرديه ، و اصاب سبيل السلامه ببصر من بصره ، [14] و طاعه هاد امره ، و بادر الهدي قبل ان تغلق ابوابه ، و تقطع اسبابه ، [15] واستفتح التوبه ، و اماط الحوبه ، [16] فقد اقيم علي الطريق ، و هدي نهج السبيل

ترجمه

[9] از خطبه هاي امام ( ع ) امام ( ع ) در اين خطبه از صفات اصيل پيامبر( ص ) و اوصاف دانشمندان و پند و اندرز به تقوا سخن به ميان آورده . [10] گواهي مي دهم که خداوند عادل است و دادگر و حاکمي است جداکننده حق از باطل و نيز گواهي مي دهم که محمد ( ص ) بنده و فرستاده او [11] و سرور مخلوقات است . هر زمان خدا انسانها را به دو بخش تقسيم کرد نور وجود آن حضرت را در بهترين آن دو به وديعه نهاد [12] ناپاکدامنان در او سهمي و فاجران و گناهکاران در او هيچ دخالتي نداشتند . [13] آگاه باشيد خداوند براي خير و نيکي اهلي قرار داده و براي حق ستون و پايه هائي [14] و براي اطاعت فرمانش نگهدارنده اي در هر گامي که در طريق اطاعتش برمي داريد کمک و ياوري از جانب او تعيين شده : که اين اعانت وکمک بر زبانها جاري [1] و قلبها را ثابت نگه مي دارد که براي کسي که بخواهد به آن اکتفا نمايد کفايت و براي آنان که شفا بخواهند شفا است [2] صفات دانشمندان [3] آگاه باشيد که بندگان خدا آنها که علم خداي را حافظند به مصونيت او مصون هستند [4] آنها چشمه هاي علوم خداوند را جاري مي سازند و با دوستي پيوستگي ايجاد مي کنند با محبت يکديگر را ملاقات [5] و با ظرفي سيراب سازنده يکديگر را سيراب مي کنند و با رفع تشنگي خارج مي شوند شک و ترديد در آنها راه نمي يابد [6] و غيبت در آنها به سرعت پيش نمي رود سرشت و اخلاقشان بر اين وضع پي ريزي شده [7] به خاطر خدا با هم دوستند و براي او با هم پيوند رفاقت برقرار مي سازند اينها نسبت به بقيه مردم همچون بذرهاي انتخاب شده هستند [8] که دانه هاي خوب را جهت کاشتن انتخاب و بقيه را رها مي کنند و اين امتياز در اثر خالص ساختن و پاک کردن آنها [ و به خوبي از عهده امتحان برون آمدن است ] [9] پند و اندرز به تقوا [10] اين نصيحت را به قيمت قبولش از من بپذيريد [ که جز قبول آن پاداشي از شما نمي طلبم ] و از مرگ پيش از رسيدنش بر حذر باشيد [11] انسان بايد در اين کوتاه مدت عمرش و اقامت اندکش را در اين جايگاه نظر افکند تا آن را به منزلگاهي بهتر مبدل سازد [12] بايد براي جائي که وي را مي برند و براي شناسائي خانه ديگرش کوشش کند . خوشا به حال آن کس که قلبي سليم دارد : [13] از کسي که هدايتش مي کند اطاعت و از آنکه وي را به پستي مي کشاند دوري جويد به راه امن و درست با بينائي کسي که بينايش سازد برسد [14] به اطاعت آن کس که به هدايت دعوتش کند گردن نهد و به سراي هدايت پيش از آنکه درهايش بسته شود و اسبابش قطع گردد مبادرت ورزد [15] در توبه را بگشايد و گناه را از بين ببرد [16] اگر چنين کند بر جاده حق قرار گرفته و به راه راست و وسيع حق هدايت شده است

خطبه شماره 215

و من دعاء له عليه السلام [1] کان يدعو به کثيرا[2] الحمد لله الذي لم يصبح بي ميتا و لا سقيما ، و لا مضروبا علي عروقي بسوء ، [3] و لا ماخوذا باسوا عملي ، و لا مقطوعا دابري و لا مرتدا عن ديني [4] و لا منکرا لربي ، و لا مستوحشا من ايماني ، و لا ملتبسا عقلي ، [5] ولا معذبا بعذاب الامم من قبلي اصبحت عبدا مملوکا ظالما لنفسي ، [6] لک الحجه علي و لا حجه لي و لا استطيع ان آخذ الا ما اعطيتني ، و لا اتقي الا ما وقيتني [7] اللهم اني اعوذ بک ان افتقر في غناک ،او اضل في هداک ، او اضام في سلطانک ، او اضطهد والامر لک [8] اللهم اجعل نفسي اول کريمه تنتزعها من کرائمي ، و اول وديعه ترتجعها من ودائع نعمک عندي [9] اللهم انا نعوذ بک ان نذهب عن قولک ، او ان نفتتن عن دينک او تتابع بنا اهواؤنا دون الهدي الذي جاء من عندک

ترجمه

[1] از دعاهاي امام عليه السلام که همواره خداي را با آن مي خوانده [2] ستايش ويژه خداوندي است که مرا بيمار نساخته و مرگم را فرانرسانده است به بيماريهاي بد منظر و برص دچار نگردانده [3] و به کيفر بدترين اعمالم نرسانده و مرا بلاعقب قرار نداده است مرتد از دين [4] و منکر پروردگارم ننموده چنانم نساخته که از ايمانم وحشت داشته باشم و نيز ديوانه ام نکرده [5] و به کيفر و عذاب ملتهاي پيشين گرفتارم ننموده است . شب را به روز آوردم در حالي که بنده اي مملوکم و در حالي که به نفس خود ستم نموده ام . [6] خداوندا حجت تو بر من تمام و من حجت و دليلي در برابر تو ندارم . جز آنچه تو مي بخشي نمي توانم چيزي تهيه کنم و جز اينکه تو مرا نگه مي داري من قدرت ندارم خويش را از چيزي حفظ کنم . [7] پروردگارا به تو پناه مي برم نکند بي نيازئي که به من بخشيده اي سلب گردد و نيازمند گردم و در هدايتت گمراه شوم در سايه حکومتت بر من ستم شود و با وجود اينکه همه چيز در دست تو است مقهور و مغلوب گردم . [8] خداوندا نخستين نعمت گرانبها از نعمتهاي خويش را که از من مي گيري جانم قرار ده و نخستين وديعه اي که از من بازمي ستاني نعمت جانم از ميان همه نعمتها گردان [ و تا آخر عمر ساير نعمتها را بر من ارزاني دار ] [9] الها از اين به تو پناه مي بريم که از گفتارت روي گردانيم يا به کناره گيري از آئينت فريفته شويم و يا اينکه هوا و هوسهاي سرکش دل نه هدايت تو برما چيره گردد

خطبه شماره 216

و من خطبه له عليه السلام [10] خطبها بصفين [11] اما بعد فقد جعل الله سبحانه لي عليکم حقا بولا يه امرکم ، [12] و لکم علي من الحق مثل الذي لي عليکم ، فالحق اوسع الاشياء في التواصف ، [1] و اضيقها في التناصف ، لا يجري لاحد الا جري عليه ، [2] و لا يجري عليه الا جري له و لو کان لاحد ان يجري له و لا يجري عليه ، [3] لکان ذلک خالصا لله سبحانه دون خلقه ، لقدرته علي عباده ، [4] و لعدله في کل ما جرت عليه صروف قضائه ، ولکنه سبحانه جعل حقه علي العباد ان يطيعوه ، [5] و جعل جزاءهم عليه مضاعفه الثواب تفضلا منه ، و توسعا بما هو من المزيد اهله [6] حق الوالي و حق الرعيه [7] ثم جعل سبحانه من حقوقه حقوقا افترضها لبعض الناس علي بعض ، [8] فجعلها تتکافا في وجوهها ، و يوجب بعضها بعضا ، و لا يستوجب بعضها الا ببعض [9] و اعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حق الوالي علي الرعيه ، و حق الرعيه علي الوالي ، [10] فريضه فرضها الله سبحانه لکل علي کل ، [11] فجعلها نظاما لالفتهم ، و عزا لدينهم ،[12] فليست تصلح الرعيه الا بصلاح الولاه ، و لا تصلح الولاه الا باستقامه الرعيه ، [13] فاذا ادت الرعيه الي الوالي حقه ، و ادي الوالي اليها حقها عز الحق بينهم ، [14] و قامت مناهج الدين ، واعتدلت معالم العدل ، [15] و جرت علي اذلالها السنن ، فصلح بذلک الزمان ، [16] و طمع في بقاء الدوله ، و يئست مطامع الاعداء [17] و اذا غلبت الرعيه واليها ،او اجحف الوالي برعيته ، اختلفت هنالک الکلمه ، [1] و ظهرت معالم الجور ، و کثر الادغال في الدين ، [2] و ترکت محاج السنن ، فعمل بالهوي ، و عطلت الاحکام ، [3] و کثرت علل النفوس ، فلا يستوحش لعظيم حق عطل ، و لا لعظيم باطل فعل [4] فهنالک تذل الابرار و تعز الاشرار ، و تعظم تبعات الله سبحانه عند العباد [5] فعليکم بالتناصح في ذلک ، و حسن التعاون عليه ، [6] فليس احد و ان اشتد علي رضي الله حرصه ، و طال في العمل اجتهاده ببالغ حقيقه ما الله سبحانه اهله من الطاعه له [7] ولکن من واجب حقوق الله علي عباده النصيحه بمبلغ جهدهم ، [8] و التعاون علي اقامه الحق بينهم و ليس امرو و ان عظمت في الحق منزلته ، [9] و تقدمت في الدين فضيلته بفوق ان يعان علي ما حمله الله من حقه [10] و لا امرؤ و ان صغرته النفوس ، واقتحمته العيون بدون ان يعين علي ذلک او يعان عليه [11] فاجابه عليه السلام رجل من اصحابه بکلام طويل ، يکثر فيه الثناء عليه ، و يذکر سمعه و طاعته له ، فقال عليه السلام : [12] ان من حق من عظم جلال الله سبحانه في نفسه ، و جل موضعه من قلبه ، [13] ان يصغر عنده لعظم ذلک کل ما سواه ، [14] و ان احق من کان کذلک لمن عظمت نعمه الله عليه ، و لطف احسانه اليه ، [15] فانه لم تعظم نعمه الله علي احد الا ازداد حق الله عليه عظما [1] و ان من اسخف حالات الولاه عند صالح الناس ، ان يظن بهم حب الفخر ، [2] و يوضع امرهم علي الکبر ، و قد کرهت ان يکون جال في ظنکم [3] اني احب الاطراء ، واستماع الثناء ، و لست بحمد الله کذلک ، [4] و لو کنت احب ان يقال ذلک لترکته انحطاطا لله سبحانه عن تناول ما هو احق به من العظمه و الکبرياء [5] و ربما استحلي الناس الثناء بعد البلاء ، [6] فلا تثنوا علي بجميل ثناء ، لاخراجي نفسي الي الله سبحانه و اليکم من التقيه [7] في حقوق لم افرغ من ادائها ، [8] و فرائض لا بد من امضائها ، فلا تکلموني بما تکلم به الجبابره ، [9] و لا تتحفظوا مني بما يتحفظ به عند اهل البادره ، [10] و لا تخالطوني بالمصانعه ، و لا تظنوا بي استثقالا في حق قيل لي ، [11] و لا التماس اعظام لنفسي ، فانه من استثقل الحق ان يقال له او العدل ان يعرض عليه ، [12] کان العمل بهما اثقل عليه فلا تکفوا عن مقاله بحق ، او مشوره بعدل ، [13] فاني لست في نفسي بفوق ان اخطي ء ، و لا آمن ذلک من فعلي [14] الا ان يکفي الله من نفسي ما هو املک به مني ، [15] فانما انا و انتم عبيد مملو کون لرب لا رب غيره ، يملک منا ما لا نملک من انفسنا ، [16] و اخرجنا مما کنا فيه الي ما صلحنا عليه ، [17] فابدلنا بعد الضلاله بالهدي ، و اعطانا البصيره بعد العمي

ترجمه

[10] از خطبه هاي امام ( ع ) که در صفين ايراد فرمود . [11] اما بعدخداوند براي من بر شما به واسطه سرپرستي امورتان حقي قرار داده [12] و در مقابل براي شما همانند آن حقي بر گردن من گذاشته است بنابراين دائره حق در توصيف و در مرحله سخن از هر چيز وسيعتر است . [1] ولي به هنگام عمل کم وسعت ترين دائره هاست . حق به نفع کسي جريان نمي يابد جز اينکه در مقابل برايش مسک وليتي به وجود مي آورد . [2] و حق بر زيان کسي جاري نمي شود جز اينکه به همان اندازه به سود او جريان مي يابد . و اگر قرار بود حق به سود کسي جريان يابد و مسک وليت برايش ايجاد نکند [3] اين مخصوص خداوند بود نه مخلوقش و اين بواسطه قدرتش بر بندگان [4] و عدالتش در تمام چيزهائي که فرمانش بر آنها جريان دارد خواهد بود اما [ در عين حال ] خداوند حق خود را بر بندگان اين قرار داده که اطاعتش کنند [5] و در برابر پاداش آنان را حقي بر خود به طور تفضل چندين برابر قرار داده و حتي بيشتر از آن براي کساني که اهلش باشند مقرر فرموده است . [6] حقوق زمامداران بر رعيت و به عکس [7] سپس خداوند از حقوقي که قرار داده حق بعضي از مردم را بر بعضي ديگر است [8] و آن را از هر نظر براي افراد مساوي قرار داده است . بعضي از اين حقوق بعضي ديگر را به دنبال دارد و بعضي از اين حقوق حتما در پي حق ديگري است . [ چنانکه اگر زمامدار مثلا عدالت نکند حق اطاعت ندارد ] [9] از ميان حقوق خداوند بزرگترين حقي را که فرض شمرده است حق والي و زمامدار بر رعيت و حق رعيت بر والي و حاکم است . [10] اين فريضه اي است که خداوند براي هر يک از زمامداران و رعايا بر ديگري قرار داده است [11] و آن را نظام الفت و پيوستگي آنان با يکديگر و عزت و نيرومندي دينشان گردانيده . [12] بنابراين رعيت هرگز اصلاح نمي شود جز با اصلاح شدن واليان و زمامداران . و زمامداران اصلاح نمي گردند جز با روبراه بودن رعايا [13] پس آنگاه که رعيت حق حکومت را اداء کند و حکومت نيز حق رعايا را مراعات نمايد حق در ميانشان قوي و نيرومند خواهد شد [14] و جاده هاي دين صاف و بي دست انداز مي گردد نشانه و علامتهاي عدالت اعتدال مي پذيرد [15] و راه و رسمها درست در مجراي خويش به کار مي افتد بدين ترتيب زمان صالح مي شود [16] به بقاء دولت اميدوار بايد بود و دشمنان مايوس خواهند شد . [17] اما آنگاه که رعيت بر والي خويش چيره گردد و يا رئيس حکومت بر رعايا اجحاف نمايد نظام بر هم مي خورد 000 [1] نشانه هاي ستم و جور آشکار خواهد گرديد دستبرد در برنامه هاي ديني بسيار مي شود [2] و جاده هاي وسيع سنن و آداب مذهبي متروک خواهد ماند بر طبق ميل و هوا عمل مي کنند و احکام خداوند تعطيل مي گردد [3] و بيماريهاي اخلاقي بسيار خواهد شد [ مردم ] از حقوق بزرگي که تعطيل مي شود و باطلهاي عظيمي که رواج مي يابد وحشتي نمي کنند [4] در چنين وضعي نيکان خوار و ذليل گردند و اشرار و بدان عزيز و قدرتمند شوند و مجازاتهاي الهي بر بندگان بزرگ مي نمايد [ در حالي که اين کيفرها را با اعمال خود به وجود آورده اند ] [5] در اين هنگام بر شما لازم است که يکديگر را بر اداء اين حقوق نصيحت کنيد و به خوبي در انجام آن همکاري نمائيد [6] [ اما در عين حال بدانيد ] هيچکس گرچه سخت در بدست آوردن خشنودي خداوند حريص باشد و در اين راه آنچه مي تواند تلاش کند نمي تواند اطاعتي که شايسته مقام خداوند است انجام دهد . [7] بلي از حقوق واجب خداوند بر بندگان اين است که به اندازه توانائي خود در خيرخواهي و نصيحت بندگانش کوشش کنند [8] و در راه برقراري حق در ميان خود همکاري نمايند [ و نيز توجه داشته باشيد ] هيچگاه نمي توان کسي را يافت هر چند در مقام و منزلت بزرگ باشد [9] و سابقه دار در دين در انجام حقي که به عهده دارد نياز به کمک نداشته باشد . [10] و همچنين هرگز کسي را نتوان پيدا نمود هر چند مردم او را کوچک شمارند و با چشم حقارت وي را بنگرند که در کمک کردن به حق يا کمک به او در انجام حق از او بي نياز بود . [11] اينجا يکي از ياران امام [ به پاخاست ] و با سخني طولاني که در آن فراوان آن حضرت را ستود به امام پاسخ مثبت داد و اطاعت و شنوائي خويش را در همه حال از دستورات آن حضرت اعلام کرد . امام ( ع ) در اينجا فرمود : [12] سزاوار است آن کس که جلال خداوند در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش پر عظمت است [13] همه چيز جز خداوند در نظرش کوچک جلوه کند [14] و سزاوارترين کسي که چنين است آن کس است که نعمت خداوند بر او بزرگ و مشمول لطف و احسان خاص او گرديده : [15] زيرا هر قدر نعمت خدا بر کسي افزونتر گردد حق او [ به همان نسبت ] بيشتر مي شود 000 [1] و [ بدانيد ] از بدترين حالات زمامداران در پيشگاه صالحان اين است که گمان برده شود آنها فريفته تفاخر گشته [2] و کارشان شکل برتري جوئي به خود گرفته من از اين ناراحتم که حتي در ذهن شما جولان کند [3] که مدح و ستايش را دوست دارم از شنيدن آن لذت مي برم . من به حمدالله چنين نيستم [4] و اگر [ فرضا ] دوست هم مي داشتم به خاطر خضوع در اين ذات پر عظمت و کبريائي خدا که از همه کس به ثنا و ستايش سزاوارتر است آن را ترک گفتم . [5] گاهي هست که مردم ستودن افراد را به خاطر مجاهده ها و تلاشهايشان لازم مي شمرند [ و اين براي مردم بي عيب است اما من از شما مي خواهم ] [6] مرا با سخنان جالب خود نستائيد [ و اينکه مي بينيد در راه اجراي فرمان خداوند تلاش مي کنم ] براي اين است که : مي خواهم خود را از مسک وليت حقوقي که بر گردنم هست خارج سازم [7] حقوقي که خداوند و شما بر گردنم داريد و هنوز کاملا از انجام آنها فراغت نيافته ام [8] و واجباتي که به جاي نياورده و بايد به مرحله اجراء گذارم بنابراين آنگونه که با زمامداران ستمگر سخن مي گوئيد با من سخن مگوئيد [9] و آنچنانکه در پيشگاه حکام خشمگين و جبار خود را جمع و جور مي کنيد در حضور من نباشيد [10] و به طور تصنعي [ و منافقانه ] با من رفتار منمائيد و هرگز گمان مبريد در مورد حقي که به من پيشنهاد کرده ايد کندي ورزم [ يا ناراحت شوم ] [11] و نه اينکه خيال کنيد من در پي بزرگ ساختن خويشتنم زيرا کسي که شنيدن حق و يا عرضه داشتن عدالت به او برايش مشکل باشد [12] عمل به آن براي وي مشکلتر است با توجه به اين از گفتن سخن حق و يا مشورت عدالت آميز خودداري مکنيد [13] زيرا من [ شخصا به عنوان يک انسان ] خويشتن را مافوق آنکه اشتباه کنم نمي دانم و از آن در کارهايم ايمن نيستم [14] مگر اينکه خداوند مرا حفظ کند.[15] من و شما بندگان و مملوک خداوندي هستيم که جز او خدائي نيست او آنچنان در وجود ما تصرف دارد که ما بدانگونه قدرت تصرف در خويش را نداريم [16] خداوند ما را از آنچه بوديم خارج ساخت و به صلاح و رستگاري آورد [17] به جاي ضلالت هدايت بخشيد و پس از نابينائي و کوردلي بصيرت و بينائي عطا کرد

خطبه شماره 217

و من کلام له عليه السلام [1] في التظلم و التشکي من قريش [2] اللهم اني استعديک علي قريش و من اعانهم ، فانهم قد قطعوا رحمي و اکفؤوا انائي ، [3] و اجمعوا علي منازعتي حقا کنت اولي به من غيري ، [4] و قالوا : الا ان في الحق ان تاخذه ، و في الحق ان تمنعه ، [5] فاصبر مغموما او مت متاسفا فنظرت فاذا ليس لي رافد ،و لا ذاب و لا مساعد ، [6] الا اهل بيتي ، فضننت بهم عن المنيه ، فاغضيت علي القذي ، [7] و جرعت ريقي علي الشجا ، [8] و صبرت من کظم الغيظ علي امر من العلقم ، و آلم للقلب من وخز الشفار [9] قال الشريف رضي الله عنه : و قد مضي هذا الکلام في اثناء خطبه متقدمه ، الا اني ذکرته ها هنا لاختلاف الروايتين

ترجمه

[1] از سخنان امام ( ع ) که در شکايت از قريش فرموده است . [2] بارخداوندامن در برابر قريش و همدستانشان از تو استمداد مي جويم [ و به تو شکايت مي آورم ] آنها پيوند خويشاونديم را قطع کردند پيمانه حقم را واژگونه ساختند [3] و همگي براي مبارزه با من در مورد حقي که از همه به آن سزاوارتر بودم متفق گشتند [4] و گفتند : پاره اي از حقوق را بايد بگيري و پاره اي را بايد صرف نظر کني [ و حق خلافت از نوع دوم است ] [5] اکنون يا با همين غم و اندوه شکيبائي کن ، يا با تاسف بمير من در امر خود نظر افکندم نه ياوري ديدم و نه مدافع و همکاري ، [6] مگر اهلبيتم که مايل نبودم جانشان به خطر بيفتد بنابراين چشمان پر از خاشاک را برهم گذاردم . [7] و همچون کسي که استخوان در گلويش گير کرده باشد آب دهان فرو بردم ،[8] و با خويشتن داري و فروخوردن خشم در امري که از حنظل تلختر و از تيزي دم شمشير براي قلب دردناکتر بود شکيبائي ورزيدم . [9] سيدرضي مي گويد : اين سخن در اثناء يکي از خطبه هاي پيشين [ خطبه 172 ] گذشت ،و من به خاطر تفاوت بين دو روايت آن را تکرار کردم

خطبه شماره 218

و من کلام له عليه السلام [10] في ذکر السائرين الي البصره لحربه عليه السلام [11] فقدموا علي عمالي وخزان بيت المسلمين الذي في يدي ، [12] و علي اهل مصر ، کلهم في طاعتي و علي بيعتي ، فشتتوا کلمتهم ، و افسدوا علي جماعتهم ، [1] و وثبوا علي شيعتي ، فقتلوا طائفه منهم غدرا ، [2] و طائفه عضوا علي اسيافهم ، فضاربوا بها حتي لقوا الله صادقين

ترجمه

[10] از سخنان امام ( ع ) که درباره کساني که براي مبارزه با وي به سوي بصره حرکت کردند فرموده است [11] بر ماموران من و خزانه داران بيت المال مسلمانان که در اختيار من است وارد شدند [12] و در شهري که همه مردمش در اطاعت و بيعت من هستند قدم گذاردند وحدت آنها را بر هم زدند و جمعيت آنها را 000 که همه با من بودند به شورش واداشتند [1] و بر شيعيان من حمله بردند عده اي را از روي خدعه و ناجوانمردانه کشتند [2] و گروهي هم با شهامت دست به شمشير برده استقامت ورزيدند و شديدا با دشمن جنگيدند تا آنکه خداوند را صادقانه ملاقات کردند [ و شربت شهادت را نوشيدند ]

خطبه شماره 219

و من کلام له عليه السلام [3] لما مر بطلحه بن عبدالله و عبدالرحمن بن عتاب بن اسيد و هما قتيلان يوم الجمل : [4] لقد اصبح ابو محمد بهذا المکان غريبا [5] اما والله لقد کنت اکره ان تکون قريش قتلي تحت بطون الکواکب [6] ادرکت و تري من بني عبد مناف ، و افلتتني اعيان بني ، جمح ، [7] لقد اتلعوا اعناقهم الي امر لم يکونوا اهله فوقصوا دونه

ترجمه

[3] از سخنان امام ( ع ) و اين سخن را امام هنگامي فرمود که از کنارکشته طلحه بن عبدالله و عبدالرحمان بن عتاب بن اسيد در روز جنگ جمل عبور نمود [4] ابومحمد در اين مکان غريب مانده است [5] سوگند به خدا من نمي خواستم قريش در زير اين آسمان کشته افتاده باشند [6] انتقام خود را از بني عبدمناف گرفتم [ و قصاص خون شيعيان را نمودم ] و اما رؤساي بني جمح از دست من فرار کردند . [7] آنها به سوي امري گردن کشيده بودند که اهليت آن را نداشتند و پيش از آنکه به آن برسند گردنهاشان شکسته شد

  

خطبه شماره 220

و من کلام له عليه السلام [8] في وصف السالک الطريق الي الله سبحانه [9] قد احيا عقله ، و امات نفسه ، حتي دق جليله ، [10] و لطف غليظه ، و برق له لامع کثير البرق ، فابان له الطريق ، [11] و سلک به السبيل ، و تدافعته الابواب الي باب السلامه ، [12] و دار الاقامه ، و ثبتت رجلاه بطمانينه بدنه في قرار الامن و الراحه ، بما استعمل قلبه ، و ارضي ربه [ نهج البلاغه م 22 ]

ترجمه

[8] از سخنان امام ( ع ) اين سخن در توصيف پوينده راه خدا است [9] عقلش رازنده ساخته و شهواتش را ميرانده است تا آنجا که جسمش به لاغري گرائيده [10] و خشونت و غلظت اخلاقش به لطافت تبديل شده برقي پر نور در وجودش درخشيده و راه هدايت را برايش روشن ساخته [11] و در طريق الهي او را به راه انداخته همواره در مسير تکامل از بابي به باب ديگر منتقل شده تا به باب سلامت و سراي زندگي جاوداني راه يافته [12] و در قرار امن و راحت با آرامش و اعتماد قرار گرفته است . [ اينها همه به خاطر ] آن است که عقل و قلبش را به کار واداشته و پروردگارش را راضي ساخته است .

خطبه شماره 221

و من کلام له عليه السلام [1] قاله بعد تلاوته : [[ الهاکم التکاثر حتي زرتم المقابر ] ] [2] يا له مراما ما ابعده وزورا ما اغفله و خطرا ما افظعه [3] لقد استخلوا منهم اي مدکر ، و تناوشوهم من مکان بعيد [4] افبمصارع آبائهم يفخرون ام بعديد الهلکي يتکاثرون [5] يرتجعون منهم اجسادا خوت ، و حرکات سکنت [6] و لان يکونوا عبرا ، احق من ان يکونوا مفتخرا ، [7] و لان يهبطوا بهم جناب ذله ، احجي من ان يقوموا بهم مقام عزه [8] لقد نظروا اليهم بابصار العشوه ، و ضربوا منهم في غمره جهاله ، [9] و لو استنطقوا عنهم عرصات تلک الديار الخاويه ، و الربوع الخاليه ، [10] لقالت : ذهبوا في الارض ضلالا ، و ذهبتم في اعقابهم جهالا ، [11] تطؤون في هامهم ، و تستنبتون في اجسادهم ، [12] و ترتعون فيما لفظوا ، و تسکنون فيما خربوا ، [13] و انما الايام بينکم و بينهم بواک و نوائح عليکم [14] اولئکم سلف غايتکم ، و فراط مناهلکم ، [15] الذين کانت لهم مقاوم العز ، و حلبات الفخر ، ملوکا و سوقا [1] سلکوا في بطون البرزخ سبيلا سلطت الارض عليهم فيه ، [2] فاکلت من لحومهم ، و شربت من دمائهم ، [3] فاصبحوا في فجوات قبورهم جمادا لا ينمون ، و ضمارا لا يوجدون ، [4] لا يفزعهم ورود الاهوال ، و لا يحزنهم تنکر الاحوال ، و لا يحلفون بالرواجف ، [5] و لا ياذنون للقواصف غيبا لا ينتظرون ، [6] و شهودا لا يحضرون ، و انما کانوا جميعا فتشتتوا ، و آلافا فافترقوا ، [7] و ما عن طول عهدهم ، ولا بعد محلهم ، عميت اخبارهم و صمت ديارهم ، [8] و لکنهم سقوا کاسا بدلتهم بالنطق خرسا ، و بالسمع صمما ، [9] و بالحرکات سکونا ، فکانهم في ارتجال الصفه صرعي سبات [10] جيران لا يتانسون ، و احباء لا يتزاورون [11] بليت بينهم عرا التعارف ، وانقطعت منهم اسباب الاخاء ، [12] فکلهم وحيد و هم جميع ، و بجانب الهجر و هم اخلاء ، [13] لا يتعارفون لليل صباحا ، و لا لنهار مساء [14] اي الجديدين ظعنوا فيه کان عليهم سرمدا ، شاهدوا من اخطار دارهم افظع مما خافوا ، [15] و راوا من آياتها اعظم مما قدروا ،[16] فکلتا الغايتين مدت لهم الي مباءه فاتت مبالغ الخوف و الرجاء [17] فلو کانوا ينطقون بها لعيوا بصفه ما شاهدوا و ما عاينوا [1] و لئن عميت آثارهم ، وانقطعت اخبارهم ، لقد رجعت فيهم ابصار العبر ، [2] و سمعت عنهم آذان العقول ، و تکلموا من غير جهات النطق ، [3] فقالوا : کلحت الوجوه النواضر ، و خوت الاجسام النواعم ، [4] و لبسنا اهدام البلي ، و تکاءدنا ضيق المضجع ، [5] و توارثنا الوحشه ، و تهکمت علينا الربوع الصموت ، [6] فانمحت محاسن اجسادنا ، و تنکرت معارف صورنا ، [7] و طالت في مساکن الوحشه اقامتنا ، و لم نجد من کرب فرجا ، و لا من ضيق متسعا [8] فلو مثلتهم بعقلک ، او کشف عنهم محجوب الغطاء لک ، [9] و قد ارتسخت اسماعهم بالهوام فاستکت ، [10] و اکتحلت ابصارهم بالتراب فخسفت ، و تقطعت الالسنه في افواههم بعد ذلاقتها ، [11] و همدت القلوب في صدورهم بعد يقظتها ، [12] و عاث في کل جارحه منهم جديد بلي سمجها ، [13] و سهل طرق الافه اليها ، مستسلمات فلا ايد تدفع ، و لا قلوب تجزع ، [14] لرايت اشجان قلوب ، و اقذاء عيون ، لهم في کل فظاعه صفه حال لا تنتقل ، [15] و غمره لا تنجلي فکم اکلت الارض من عزيز جسد و انيق لون کان في الدنيا غذي ترف ،و ربيب شرف [16] يتعلل بالسرور في ساعه حزنه ،و يفزع الي السلوه ان مصيبه نزلت به : ضنا بغضاره عيشه ، و شحاحه بلهوه و لعبه [1] فبينا هو يضحک الي الدنيا و تضحک اليه في ظل عيش غفول ، [2] اذ وطي ء الدهر به حسکه و نقضت الايام قواه ، [3] و نظرت اليه الحتوف من کث ، فخالطه بث لا يعرفه ، [4] و نجي هم ما کان يجده ، و تولدت فيه فترات علل ، [5] آنس ما کان بصحته ، ففزع الي ما کان عوده الاطباء من تسکين الحار بالقار ، و تحريک البارد بالحار ، [6] فلم يطفي ء ببارد الا ثور حراره ، و لا حرک بحار الا هيج بروده ، [7] و لا اعتدل بممازج لتلک الطبائع الا امد منها کل ذات داء ، [8] حتي فتر معلله ، و ذهل ممرضه ، و تعايا اهله بصفه دائه ، [9] و خرسوا عن جواب السائلين عنه ، و تنازعوا دونه شجي خبر يکتمونه : [10] فقائل يقول : هو لما به ، و ممن لهم اياب عافيته ، [11] و مصبر لهم فقده ، يذکرهم اسي الماضين من قبله [12] فبينا هو کذلک علي جناح من فراق الدنيا ، و ترک الاحبه [13] اذ عرض له عارض من غصصه ، فتحيرت نوافذ فطنته ، و يبست رطوبه لسانه [14] فکم من مهم من جوابه عرفه فعي عن رده ، [15] و دعاء مؤلم بقلبه سمعه فتصام عنه ، من کبير کان يعظمه ، او صغير کان يرحمه [16] و ان للموت لغمرات هي افظع من ان تستغرق بصفه ، او تعتدل علي عقول اهل الدنيا

ترجمه

[1] از سخنان امام ( ع ) اين سخن را پس از تلاوت اين آيات الهاکم التکاثر حتي زرتم المقابر بيان فرمود . [2] شگفتا چه هدف بسيار دوري و چه زيارت کنندگان غافلي و چه افتخار موهوم و رسوائي به ياد استخوانهاي پوسيده کساني افتاده اند که سالها است خاک شده اند آن هم چه يادآوري آنها با اين فاصله [3] به ياد تفاخر به کساني افتاده اند [که هيچگونه سودي به حالشان نخواهد داشت ] [4] آيا به خوابگاه ابدي پدران خويش افتخار مي کنند ؟ و يا با شمارش تعداد مردگان و نابودشدگان خود را بسيار مي شمرند ؟ [5] [ گوئي ] خواهان بازگشت اجسادي هستند که تار و پودشان از هم گسيخته و حرکاتشان به سکون تبديل يافته [6] [ اين اجساد پوسيده ] اگر مايه عبرت باشند سزاوارتر است تا باعث افتخار [7] اگر با توجه به وضع آنان به آستانه تواضع فرود آيند عاقلانه تر است تا آنان را وسيله سربلندي قرار دهند [8] [ اما ] به آنها با چشمان کم سو نگاه انداختند و در اثر اين کوته بيني در درياي جهل و غرور فرورفتند . [9] اگر شرح حال آنان را از عرصه هاي ويران آن ديار و خانه هاي خالي بپرسند [10] پاسخ خواهند داد در زمين گم شدند [ و بدنهاشان خاک و خاک آنها معلوم نيست در کجا پراکنده و جزء چه موجودي شده است ] شما نيز بعد از آنان در غرور و جهل قرار گرفته ايد [11] بر جمجمه آنها قدم مي گذاريد و بر اجساد آنها زراعت مي کنيد [12] و از آنچه باقي گذارده اند مي خوريد و در کهنه خانه هاي آنها سکونت مي گزينيد [13] و زمان در فاصله بين شما و آنها بر شما نوحه گري و زاري مي کند . [14] آنها پيش از شما به کام مرگ فرورفتند و براي تعيين آب خورگاه از شما پيشي گرفتند [15] [ آري ] همانها که داراي مقامهاي عزت و درجات افتخار بودند سلاطين بودند و يا رعاياي آنها 000 [1] [ پس از مرگ ] در درون قبرها خزيدند و زمين بر آنها مسلط شد [2] از گوشتشان خورد و از خونهايشان آشاميد [3] در حفره هاي گورستان به صورت جمادي بي رشد و ناپيدا که اميد يافت شدن آن هرگز نيست قرار گرفتند . [4] ديگر وقوع حوادث هراس انگيز آنها را به وحشت نمي اندازد و دگرگونيها آنها را محزون نمي سازد به زلزله ها و اضطرابات اعتنائي ندارند [5] و به سر و صداهاي شديد گوش فرانمي دهند غائباني هستند که انتظارشان کشيده نمي شود و حاضراني هستند که حضور نمي يابند جمع بودند و پراکنده شدند به يکديگر الفت داشتند و جدا گرديدند [7] اگر اخبارشان به دست فراموشي سپرده شده و ديارشان در سکوت فرورفته است براثر طول زمان و بعد محل سکونت آنان نيست [8] بلکه جامي به آنها نوشانده اند که به جاي سخن گفتن گنگ و به جاي شنوائي کر شدند [9] و حرکاتشان به سکون تبديل يافته است و در ديد نخست پنداري که به خواب رفته اند [10] همسايگاني هستند که با يکديگر انس نمي گيرند دوستاني هستند که به ديدار يکديگر نمي روند [11] پيوندهاي شناسائي در ميان آنها به کهنگي گرائيده و اسباب برادري قطع گرديده [12] همه با اينکه جمعند تنهايند و با اينکه دوستند از يکديگر دورند [13] نه براي شب صحبگاهي مي شناسند و نه براي روز شامگاهي [14] شب يا روزي که رخت سفر مرگ در آن بسته اند براي آنها جاودان شده خطرات آن جهان را وحشتناک تر از آنچه مي ترسيدند يافتند [15] و نشانه هاي آن را بزرگتر از آنچه در نظر داشتند مشاهده کردند [16] براي وصول به هر يک از دو نتيجه [ بهشت يا دوزخ ] تا محل قرارگاهشان مهلت داده شده و عالمي از بيم و اميد برايشان فراهم ساخته [17] اگر مي خواستند آنچه را که در آنجا مشاهده کرده اند و با چشم ديده اند توصيف کنند زبانشان عاجز مي ماند 000 [1] ولي اگر آثارشان محو شده و اخبارشان منقطع گشته چشمهاي عبرت گير آنها را مي نگرد [2] و گوش دل اخبار آنان را مي شنود و با غير زبان خود حرف مي زنند [3] و مي گويند : چهره هاي خرم و زيبا پژمرده شده و در حالت عبوسي فرو رفته و اجسام و بدنهائي که در ناز و نعمت پرورش يافته بود از هم متلاشي گرديده است [4] بر اندام خويش لباس کهنگي پوشيده ايم و تنگي قبر ما را سخت در فشار قرار داده [5] وحشت و ترس را از يکديگر به ارث مي بريم و خانه هاي خاموش [ قبر ] بر ما فروريخته [6] زيبائيهاي اجساد ما را محو کرده و نشانه هاي شناسائي چهرهاي ما را دگرگون ساخته [7] اقامت ما در اين خانه هاي وحشت زا طولاني شده نه از اين مشکلات فرجي يافته ايم و نه از تنگي [ قبر ] گشايشي . [8] اگر آنها را در نظر خود مجسم کنيد و يا پرده ها کنار رود آنان را ببينيد [9] در حالي که گوشهاي آنان را حشرات خورده و کر شده اند : [10] چشمهايشان به جاي سرمه پر از خاک گرديده و فرو رفته اند و زبانهائي که با سرعت و فصاحت سخن مي گفتند قطعه قطعه گرديده اند [11] قلبها در سينه ها پس از بيداري به خاموشي گرائيده [12] و در هر يک از اعضاي آنان پوسيدگي تازه اي آشکار گشته و آنها را زشت ساخته [13] و راه آفات به سوي اجسامشان به آساني گشوده شده است همه تسليمند نه دستي براي دفاع دارند و نه قلبي که با آن جزع کنند . [14] [ آري ] هنگامي که اينان را در نظر مجسم سازي قلبهاي پر غم و چشماني پر خاشاک را مي بيني که از هر نظر بيچاره اند همان بيچارگي که از آنها دور نمي شود [15] و شدت و اضطرابي که جلا و روشني را ندارد چقدر زمين اجساد عزيزان خوش سيما را که در دنيا با غذاهاي لذيذ و رنگين پرورش يافتند و در آغوش ناز و نعمت بزرگ شدند به کام خود فروبرده [16] همانها که مي خواستند با سرور و خوشحالي غمها را از دل بزدايند و به هنگام مصيبت براي از بين نرفتن طراوت زندگي 000 با لهو و لعب خود را سرگرم مي ساختند [1] و در آن هنگام که در سايه زندگي [ پر ناز و نعمت و ] غفلت زا آنها به دنيا و دنيا به آنها مي خنديد [2] ناگهان روزگار با خارهاي آلام و مصائب آنان را در هم کوبيد، گذشت روزگار نيرويشان را در هم ريخت [3] مرگ از نزديک به آنان نظر افکند و غم و اندوهي که از آن آگاهي نداشتند با آنها درآميخت [4] غصه هاي پنهاني که حتي خيال آن را نمي کردند در وجودشان راه يافت و در حالي که شديدا به سلامت و تندرستي انس داشتند بيماريها در پيکرشان تولد يافت [5] در اين هنگام هراسان به آنچه پزشکان آنها را عادت داده و آموخته بودند که حرارت را با برودت و برودت را با حرارت تسکين بخشند روي آوردند [6] [ اما ] هيچ حرارتي را با برودت خاموش نساختند جز اينکه حرارت شعله ورتر شد و هيچ برودتي را [ با داروي حرارت ] تحريک نکردند جز اينکه برودت را تهييج نمود [7] و براي اعتدال مزاج به وسيله هيچ داروئي نپرداختند جز اينکه آنها را آماده بيماري ديگري نمود [8] تا آنجا که تسلي دهنده اش سست و پرستارش به غفلت گرائيد و خاندانش از بيماريش خسته و ناتوان شدند [9] و از پاسخ سائلان در مورد بيماري او عاجز ماندند و درباره همان خبر حزن آوري که از او کتمان مي نمودند در پيش او به گفتگو پرداختند : [10] يکي مي گفت : تا هنگام مرگ به همين وضع باقي است [ و با همين بيماري از دنيا مي رود ] ديگري آرزوي بازگشت بهبوديش را داشت [11] سومي آنان را به شکيبائي در فقدانش دعوت مي کرد و گذشتگان را به يادشان مي آورد [12] در همين حال که وي در شرف سفر مفارقت دنيا و ترک دوستان بود [13] ناگهان عارضه اي گلوگير برايش پيش آمد که فهم و درکش در حيرت افتاد و زبانش به خشکي گرائيد . [14] چه وصاياي لازم و مطالب مهمي که پاسخ آنها را مي دانست اما زبانش از گفتن آنها بازمانده [15] و چه سخنان دردناکي که مي شنيد و خود را به کري مي زد : [ اين زخم زبانها ] يا از شخص بزرگي بود که او را محترم مي داشته و يا از کوچکي است که به او ترحم نموده است [16] [ خلاصه اينکه ] مرگ دشواريهائي دارد که هراس انگيزتر از آن است که بتوان در قالب الفاخ ريخت و يا انديشه هاي مردم دنيا بتوانند آنها را درک نمايند

خطبه شماره 222

و من کلام له عليه السلام [1] قاله عند تلاوته : [[ يسبح له فيها بالغدو والاصال رجال لا تلهيهم تجاره و لا بيع عن ذکر الله ] ] [2] ان الله سبحانه و تعالي جعل الذکر جلاء للقلوب ، تسمع به بعد الوقره ، [3] و تبصر به بعد العشوه ، و تنقاد به بعد المعانده ، [4] و ما برح لله عزت آلاؤه في البرهه بعد البرهه ، و في ازمان الفترات ، عباد ناجاهم في فکرهم ، [5] و کلمهم في ذات عقولهم فاستصبحوا بنور يقظه في الابصار و الاسماع والافئده ، [6] يذکرون بايام الله ، و يخوفون مقامه ، بمنزله الادله في الفلوات [7] من اخذ القصد حمدوا اليه الطريقه ، و بشروه بالنجاه ، [8] و من اخذ يمينا و شمالا ذموا اليه الطريق ، و حذروه من الهکه ، [9] و کانوا کذلک مصابيح تلک الظلمات و ادله تلک الشبهات [10] و ان للذکر لاهلا اخذوه من الدنيا بدلا ، فلم تشغلهم تجاره و لا بيع عنه ، [11] يقطعون به ايام الحياه ، و يهتفون بالزواجر عن محارم الله ، في اسماع الغافلين ، [12] و يامرون بالقسط و ياتمرون به ، [13] و ينهون عن المنکر و يتناهون عنه ، فکانما قطعوا الدنيا الي الاخره و هم فيها [14] فشاهدوا ماوراء ذلک ، فکانما اطلعوا غيوب اهل البرزخ [1] في طول الاقامه فيه ، و حققت القيامه عليهم عداتها ، فکشفوا غطاء ذلک لاهل الدنيا ، [2] حتي کانهم يرون ما لا يري الناس ، و يسمعون ما لا يسمعون [3] فلو مثلتهم لعقلک في مقاومهم المحموده ، و مجالسهم المشهوده ، [4] و قد نشروا دواوين اعمالهم ، و فرغوا لمحاسبه انفسهم [5] علي کل صغيره و کبيره امروا بها فقصروا عنها ، [6] او نهوا عنها ففرطوا فيها ، و حملوا ثقل اوزارهم ظهورهم ، [7] فضعفوا عن الاستقلال بها ، فنشجوا نشيجا و تجاوبوا نجيبا ، [8] يعجون الي ربهم من مقام ندم واعتراف ، لرايت اعلام هدي ، [9] و مصابيح دجي ، قد حفت بهم الملائکه ، و تنزلت عليهم السکينه ، [10] و فتحت لهم ابواب السماء ، و اعدت لهم مقاعد الکرامات ، [11] في مقعد اطلع الله عليهم فيه ، فرضي سعيهم ، و حمد مقامهم [12] يتنسمون بدعائه روح التجاوز رهائن فاقه الي فضله ، و اساري ذله لعظمه ، [13] جرح طول الاسي قلوبهم ، و طول البکاء عيونهم [14] لکل باب رغبه الي الله منهم يد قارعه ، يسالون من لا تضيق لديه المنادح ، و لا يخيب عليه الراغبون [15] فحاسب نفسک لنفسک ، فان غيرها من الانفس لها حسيب غيرک

ترجمه

[1] از سخنان امام ( ع ) اين سخن را به هنگام تلاوت اين آيه فرموده :[ يسبح له فيها بالغدو و الاصال رجال لاتلهيهم تجاره و لا بيع عن ذکر الله ] [2] خداوند ياد خويش را جلاي قلبها قرارداده که در اثر آن گوش پس از سنگيني مي شنود [3] و چشم پس از کم سوئي مي بيند و بدين وسيله پس از لجاجت و دشمني منقاد و رام مي گردد . [4] خداوند که نعمتهايش بزرگ باد در هر عصر و زماني همواره بندگاني داشته که به فکر آنها الهام مي کرده [5] و در وادي عقل و انديشه با آنان سخن مي گفته است . [ اين بندگان ] با نور بيداري عقول چراغ فهم و بينائي در چشمها گوشها و دلها روشن مي ساخته اند [6] انسانها را به ياد روزهاي خاص الهي مي انداختند و از مقام عظمت پروردگار آنان را بيم مي دادند اين افراد به منزله راهنمايان بيابانها بودند [7] کساني که راه مستقيم وسط را پيش گرفته طريقشان را مي ستودند و آنان را به نجات بشارت مي دادند [8] و افرادي که به جانب چپ و راست متمايل مي شدند از آنها انتقاد کرده و از هلاکت بيمشان مي دادند [9] بدينگونه اين بندگان پاک چراغ آن تاريکيها و راهنماي آن پرتگاهها بودند . [10] ياد خدا اهلي دارد که آن را به جاي زرق و برق دنيا برگزيده اند لذا هيچ تجارت و داد و ستدي آنها را از ياد خدا بازنداشته است . [11] با همين وضع زندگي خود را ادامه مي دهند و غافلان را با فريادهاي خود متوجه کيفر محرمات الهي مي کنند [12] به عدالت فرمان مي دهند و خود به آن عمل مي نمايند [13] مردم را از بدي باز مي دارند و خود به گرد آن نمي چرخند با اينکه در دنيا هستند گويا آن را رها کرده و به آخرت پيوسته اند [14] آنها ماوراي دنيا را مشاهده کرده گويا از پشت ديوار اين جهان سر برآورده و به جهان برزخيان مي نگرند 000 [1] و اقامت طولاني آنجا را مشاهده مي کنند . و گويا رستاخيز وعده هاي خود را براي آنها عملي ساخته است : آنها اين پرده ها را براي جهانيان کنار زده [2] حتي گويا چيزهائي را مي بينند که ديگران نمي بينند و مطالبي را مي شنوند که ديگران نمي شنوند . [3] اگر آنان را در پيشگاه عقل خود مجسم سازيد و مقامات ستوده و مجالس آشکار آنان را بنگريد [4] مي بينيد که نامه هاي اعمال خويش را گشوده و براي حسابرسي اعمال خود آماده شده اند [5] براي حساب هر کار کوچک و بزرگي که به آن دستور داشته اند و کوتاهي کرده اند [6] و يا از آن نهي شده و مرتکب گرديده اند سنگيني بار گناهانشان را به دوش گرفته [7] نمي توانند کمر راست کنند گريه گلويشان را گرفته و با فرياد مي گريند و گريان با هم گفتگو مي کنند [8] و با صداي بلند در پيشگاه پروردگار خويش در مقام پشيماني و اعتراف به تقصيرند [ آري اگر آنها را در پيشگاه عقلتان مجسم کنيد ] خواهيد يافت که آنها نشانه هاي هدايتند [9] و چراغهاي تاريکي فرشتگان آنان را در ميان گرفته آرامش بر آنها نازل گرديده [10] درهاي آسمان به رويشان گشوده شده و مقام محترمي برايشان فراهم آمده است : [11] مقامي که خداوند به آن نظر رحمت انداخته آنها را مي نگرد از سعي و کوشش آنان راضي و موقعيتشان را مي ستايد . [12] با دعاي خود از او آرامش عفو و گذشت مي طلبند اينان گروگانان نيازمندي فضل و کرم اويند و اسيران عظمت او . [13] غم و اندوه طولاني قلبشان را مجروح ساخته و گريه هاي بسيار چشمهايشان را، [14] به هر دري که اميدواري به خدا در آن وجود دارد دستي براي کوبيدن از سوي آنان دراز است از کسي درخواست مي کنند که سختي و تنگي برايش معني ندارد و اميدواران را محروم نمي سازد . [15] اکنون به خاطر خود حساب خويشتن را برس زيرا ديگران حسابرسي غير از تو دارند

خطبه شماره 223

و من کلام له عليه السلام [1] قاله عند تلاوته : [[ يا ايها الانسان ما غرک بربک الکريم ] ] [2] ادحض مسؤول حجه ، و اقطع مغتر معذره ، لقد ابرح جهاله بنفسه [3] يا ايها الانسان ، ما جراک علي ذنبک ، و ما غرک بربک ، و ما انسک بهلکه نفسک ? [4] اما من دائک بلول ، ام ليس من نومتک يقظه ? [5] اما ترحم من نفسک ما ترحم من غيرک ? فلربما تري الضاحي من حر الشمس فتظله ، [6] او تري المبتلي بالم يمض جسده فتبکي رحمه له [7] فما صبرک علي دائک ، و جلدک علي مصابک ، [8] و عزاک عن البکاء علي نفسک و هي اعز الانفس عليک [9] و کيف لا يوقظک خوف بيات نقمه ، و قد تورطت بمعاصيه مدارج سطواته [10] فتداو من داء الفتره في قلبک بعزيمه ، و من کري الغفله في ناظرک بيقظه ، [11] و کن لله مطيعا ، و بذکره آنسا و تمثل في حال توليک عنه [12] اقباله عليک ، يدعوک الي عفوه ، و يتغمدک بفضله ، [13] و انت متول عنه الي غيره فتعالي من قوي ما اکرمه [14] و تواضعت من ضعيف ما اجراک علي معصيته و انت في کنف ستره مقيم ، [1] و في سعه فضله متقلب فلم يمنعک فضله ، و لم يهتک عنک ستره ، [2] بل لم تخل من لطفه مطرف عين في نعمه يحدثها لک ، [3] او سيئه يسترها عليک ، او بليه يصرفها عنک فما ظنک به لو اطعته [4] وايم الله لو ان هذه الصفه کانت في متفقين في القوه ، متوازيين في القدره ، [5] لکنت اول حاکم علي نفسک بذميم الاخلاق ، و مساوي ء الاعمال [6] و حقا اقول ما الدنيا غرتک ، ولکن بها اغتررت ، [7] و لقد کاشفتک العظات ، و آذنتک علي سواء [8] و لهي بما تعدک من نزول البلاء بجسمک ، و النقص في قوتک ، اصدق و اوفي من ان تکذبک ، او تغرک [9] و لرب ناصح لها عندک متهم ، و صادق من خبرها مکذب [10] و لئن تعرفتها في الديار الخاويه ، و الربوع الخاليه ، [11] لتجدنها من حسن تذکيرک ، و بلاغ موعظتک ، بمحله الشفيق عليک ، و الشحيح بک [12] و لنعم دار من لم يرض بها دارا ، [13] و محل من لم يوطنها محلا و ان السعداء بالدنيا غدا هم الهاربون منها اليوم [14] اذا رجفت الراجفه ، و حقت بجلائلها القيامه ، و لحق بکل منسک اهله ، [15] و بکل معبود عبدته ، و بکل مطاع اهل طاعته ، [16] فلم يجز في عدله و قسطه يومئذ خرق بصر في الهواء ، [17] و لا همس قدم في الارض الا بحقه ، فکم حجه يوم ذاک داحضه ، و علائق عذر منقطعه [1] فتحر من امرک ما يقوم به عذرک ، و تثبت به حجتک ، [2] و خذ ما يبقي لک مما لا تبقي له ، [3] و تيسر لسفرک ، و شم برق النجاه ، وارحل مطايا التشمير

ترجمه

[1] از سخنان امام عليه السلام اين سخن را به هنگام تلاوت اين آيه فرموده :يا ايها الانسان ما غرک بربک الکريم [2] [ اين آيه ] کوبنده ترين دليل در برابر شنونده و قطع کننده ترين عذر شخص مغرور است همو که جهالت و نادانيش او را خوشحال ساخته [ مي فرمايد ] : [3] اي انسان چه چيز تو را بر گناه جرئت داده ؟ و چه چيز تو را در برابر پروردگارت مغرور ساخته ؟ و چه چيز تو را بر هلاکت خويشتن علاقمند نموده است ؟ [4] مگر اين بيماري تو بهبودي نمي يابد ؟ و يا اين خوابت بيداري ندارد ؟ [5] چرا همانگونه که به ديگري رحم مي کني به خود رحم نمي کني ؟ تو که هرگاه کسي را در دل آفتاب سوزان بيابي بر او سايه مي افکني [6] و هرگاه بيماري را ببيني که سخت ناتوان گشته از روي رحم بر او مي گريي [7] پس چه چيز تو را بر اين بيماريت شکيبائي بخشيده ؟ و بر اين مصائبت صبور ساخته ؟ [8] و چه چيز تو را از گريه بر خويشتن تسلي داده ؟ در حالي که هيچ چيز براي تو عزيزتر از خودت نيست [9] و چگونه ترس از فرودآمدن بلا شب هنگام تو را بيدار نکرده ؟ با اينکه در درون معصيت و گناه غوطه وري و در زير سلطه و قدرت خداوند قرار داري [10] بيا اين بيماري دوري از خدا را با داروي تصميم و عزم راسخ مداوا کن و اين خواب غفلتي که چشمت را فراگرفته با بيداري برطرف ساز [11] بيا مطيع خداوند شو و به ياد او انس گير خوب تصور کن که به هنگام روي گردانيدنت از خدا [12] او با دادن نعمت به تو روي مي آورد به عفو و بخشش خويش دعوتت مي کند و تو را در زير پوشش فضل و برکات خود قرار مي دهد . [13] اما در عين حال تو همچنان به او پشت کرده و به ديگري روي مي آوري بلند مرتبه باد خداوندي که با اين قدرت عظيم کريم است [14] و اما تو با اين ضعف و حقارت چه بر معصيت او جرات ورزيده اي در صورتي که تو در کنف نعمتش قرار داري [1] و در فراخناي فضل و رحمتش در حرکتي اما او فضل خويش را از تو منع نکرده و پرده گناهانت را ندريده است [2] بلکه حتي يک چشم برهم زدن از دائره لطفش بيرون نبوده اي : يا در نعمتي قرار داري که به تو بخشيده [3] يا در گناهي که از آن پرده پوشي کرده و يا بلا و مصيبتي که از تو برطرف ساخته است بنگر اگر از در اطاعتش در مي آمدي ديگر چگونه بود ؟ [4] سوگند بخدا اگر اين وضع بين دو نفر که در نيرو و توان مساويند وجود داشت [5] تو نخستين حاکمي بودي که خود بر مذموميت اخلاق و بدي کردارت حکم مي کردي [6] حقا بايد بگويم : دنيا مغرورت نساخته و اين تو هستي که به آن مغرور شده اي [7] در حالي که پندهاي فراواني در آن مي يابي و تو را به عدل و انصاف دعوت کرده است [8] دنيا به هشدارهائي که در مورد ريختن بلا به جانت و کاستن از نيرو و قدرتت به تو مي دهد راستگوتر و وفادارتر است از اينکه به تو دروغ گويد و يا مغرورت سازد [9] چه بسيار نصيحت کننده و پنددهنده اي است که نزد تو متهم است و چه بسيار راستگوياني در مورد دنيا که تو آنها را دروغگو مي شماري [10] اگر دنيا را از روي شهرهاي ويران شده و خانه هاي در هم فروريخته بشناسي [11] آن را يادآوري کننده اي دلسوز و واعظي گويا همچون دوستي مهربان که در رسيدن اندوه به تو بخل مي ورزد خواهي يافت . [12] [ دنيا ] چه خوب سرائي است اما براي آنها که آن را خانه هميشگي ندانند [13] و چه خوب محلي است براي کسي که آن را وطن برنگزيند سعادتمندان به وسيله دنيا در قيامت کساني هستند که امروز از زرق و برق آن فرار مي کنند . [14] هنگامي که نفخه صور بدمد و قيامت آشکار گردد و اهل هر معبدي به آن ملحق [15] و بندگان هر معبودي به او بپيوندند و مطيعان به مطاع خود برسند [16] در آن هنگام نه چشمي بر خلاف حق و عدالت در هوا گشوده [17] و نه قدمي آهسته در زمين جز به حق برداشته شود . و در آن روز چه دليلهائي که ابطال نمي گردد و چه عذرهائي که قطع نمي شود ؟ [1] بنابراين در جستجوي چيزي باشيد که عذر خويش را با آن مدلل داريد و حجت و دليل خود را با آن استوار سازيد [2] و آنچه باقي ماندني است از ميان آنچه باقي نمي ماند انتخاب کنيد [3] و وسيله اي براي سفر [ آخرت ] آماده نمائيد و چشم به جرقه هاي برق نجات بدوزيد و بار و بنه اين سفر را محکم بر پشت مرکبها ببنديد

خطبه شماره 224

و من کلام له عليه السلام [4] يتبرا من الظلم [5] و الله لان ابيت علي حسک السعدان مسهدا ، او اجر في الاغلال مصفدا ، [6] احب الي من ان القي الله و رسوله يوم القيامه ظالما لبعض العباد ، [7] و غاصبا لشي ء من الحطام ، و کيف اظلم احدا لنفس يسرع الي البلي قفولها [8] و يطول في الثري حلولها ? [9] والله لقد رايت عقيلا و قد املق حتي استماحني من برکم صاعا ، [10] و رايت صبيانه شعث الشعور ، غبر الالوان فقرهم ، [11] کانما سودت وجوههم بالعظلم ، [12] و عاودني مؤکدا ، و کرر علي العقول مرددا ، فاصغيت اليه سمعي ، [13] فظن اني ابيعه ديني ، و اتبع قياده مفارقا طريقتي ، فاحميت له حديده ، [1] ثم ادنيتها من جسمه ليعتبر بها ، فضج ضجيج ذي دنف من المها ، [2] و کاد ان يحترق من ميسمها ، فقلت له : [3] ثکلتک الثواکل ، يا عقيل اتئن من حديده احماها انسانها للعبه ، [4] و تجرني الي نار سجرها جبارها لغضبه اتئن من الاذي و لا ائن من لظي ? [5] و اعجب من ذلک طارق طرقنا بملفوفه في وعائها ، [6] و معجونه شنئتها ، کانما عجنت بريق حيه او قيئها ، [7] فقلت : اصله ، ام زکاه ، ام صدقه ? فذلک محرم علينا اهل البيت [8] فقال : لا ذا و لا ذاک ، ولکنها هديه فقلت : هبلتک الهبول [9] اعن دين الله اتيتني لتخدعني ? امختبط انت ام ذو جنه ، [10] ام تهجر ? و الله لو اعطيت الاقاليم السبعه بما تحت افلاکها ، [11] علي ان اعصي الله في نمله اسلبها جلب شعيره ما فعلته ، [12] و ان دنياکم عندي لاهون من ورقه في فم جراده تقضمها[13] ما لعلي و لنعيم يفني ، و لذه لا تبقي نعوذ بالله من سبات العقل و قبح الزلل و به نستعين

ترجمه

[4] از سخنان امام ( ع ) که در آن از ظلم و ستم تبري مي جويد [ وداستان آهن تفتيده و برادرش عقيل را بازگو مي کند ] [5] سوگند بخدا اگر شب را بر روي خارهاي سعدان بيدار بسر برم و يا در غلها و زنجيرها بسته و کشيده شوم [6] برايم محبوبتر است از اينکه خدا و رسولش را روز قيامت در حالي ملاقات کنم که به بعضي از بندگان ستم کرده [7] و چيزي از اموال دنيا را غصب نموده باشم . چگونه به کسي ستم روا دارم آنهم براي جسمي که تار و پودش به سرعت بسوي کهنگي پيش مي رود [ و از هم مي پاشد ] [8] و مدتهاي طولاني در ميان خاکها مي ماند . [9] سوگند بخدا عقيل برادرم را ديدم که به شدت فقير شده بود و از من مي خواست که يک من از گندمهاي شما را به او ببخشم . [10] کودکانش را ديدم که از گرسنگي موهايشان ژوليده و رنگشان بر اثر فقر دگرگون گشته [11] گويا صورتشان با نيل رنگ شده بود . [12] عقيل باز هم اصرار کرد و چند بار خواسته خود را تکرار نمود من به او گوش فرادادم [13] خيال کرد من دينم را به او مي فروشم و به دلخواه او قدم برمي دارم و از راه و رسم خويش دست مي کشم [ اما من براي بيداري و هشداريش ] آهني را در آتش گداختم [1] سپس آن را به بدنش نزديک ساختم تا با حرارت آن عبرت گيرد ناله اي همچون بيماراني که از شدت درد مي نالند سر داد [2] و چيزي نمانده بود که از حرارت آن بسوزد به او گفتم : [3] هان اي عقيل زنان سوگمند در سوگ تو بگريند از آهن تفتيده اي که انساني آن را به صورت بازيچه سرخ کرده ناله مي کني [4] اما مرا به سوي آتشي مي کشاني که خداوند جبار با شعله خشم و عضبش آنرا برافروخته است تو از اين رنج مي نالي و من از آتش سوزان نالان نشوم ؟ [5] از اين سرگذشت شگفت آورتر داستان کسي است که نيمه شب ظرفي سرپوشيده پر از حلواي خوش طعم و لذيذ به درب خانه ما آورد [6] ولي اين حلوا معجوني بود که من از آن متنفر شدم گويا آن را با آب دهان مار يا استفراغش خمير کرده بودند [7] به او گفتم : هديه است يا زکات و يا صدقه ؟ که اين دو بر ما اهل بيت حرام است . [8] گفت نه اين است و نه آن بلکه هديه است به او گفتم : زنان بچه مرده بر تو گريه کنند [9] آيا از طريق آئين خدا وارد شده اي که مرا بفريبي ؟ دستگاه ادراکت به هم ريخته ؟ يا ديوانه شده اي ؟ [10] و يا هذيان مي گوئي ؟ بخدا سوگند اگر اقليمهاي هفتگانه با آنچه در زير آسمانها است به من دهند [11] که خداوند را با گرفتن پوست جوي از دهان مورچه اي نافرماني کنم هرگز نخواهم کرد [12] و اين دنياي شما از برگ جويده اي که در دهان ملخي باشد نزد من خوارتر و بي ارزشتر است . [13] علي را با نعمتهاي فناپذير و لذتهاي نابودشدني دنيا چه کار از به خواب رفتن عقل و لغزش هاي قبيح به خدا پناه مي بريم و از او ياري مي جوئيم .

خطبه شماره 225

و من دعاء له عليه السلام [14] يلتجي ء الي الله ان يغنيه [15] اللهم صن وجهي باليسار ، و لا تبذل جاهي بالاقتار ، [1] فاسترزق طالبي رزقک ، و استعطف شرار خلقک ، [2] و ابتلي بحمد من اعطاني ، و افتتن بذم من منعني ، [3] و انت من وراء ذلک کله و لي الاعطاء والمنع ، [[ انک علي کل شي ء قدير ] ]

ترجمه

[14] از دعاهاي امام عليه السلام که با آن از خدا مي خواهد از همگان بي نيازش کند .[15] پروردگارا آبرويم را با بي نيازي نگهدار و شخصيتم را در اثر فقر ساقط مگردان . [1] که از روزي خواران تو درخواست روزي کنم و از اشخاص پست خواستار عطوفت و بخشش باشم [2] به ستودن آن کس که کمکم مي کند مبتلا گردم و به مذمت و بدگوئي از آنکه به من نمي بخشد آزمايش شوم [3] و تو در ماوراي همه اينها سرپرست مني که ببخشي و يا منع نمائي و تو بر همه چيز قادري انک علي کل شي قدير

خطبه شماره226

و من خطبه له عليه السلام [4] في التنفير من الدنيا[5] دار بالبلاء محفوفه ، و بالغدر معروفه ، لا تدوم احوالها ، و لا يسلم نزالها [6] احوال مختلفه ، و تارات متصرفه ، العيش فيها مذموم ، [7] والامان منها معدوم ، و انما اهلها فيها اغراض مستهدفه ، [8] ترميهم بسهامها ، و تفنيهم بحمامها [9] واعلموا عباد الله انکم و ما انتم فيه من هذه الدنيا علي سبيل من قد مضي قبلکم ، [10] ممن کان اطول منکم اعمارا ، و اعمر ديارا ، و ابعد آثارا ، [11] اصبحت اصواتهم هامده ، و رياحهم راکده ، [12] و اجسادهم باليه ، و ديارهم خاليه ، و آثارهم عافيه فاستبدلوا بالقصور المشيده ، [13] و النمارق الممهده ، الصخور والاحجار المسنده ، [14] والقبور اللاطئه الملحده ، التي قد بني علي الخراب فناؤها [1] و شيد بالتراب بناؤها ، فمحلها مقترب ، [2] و ساکنها مغترب ، بين اهل محله موحشين ، و اهل فراغ متشاغلين ، [3] لا يستانسون بالاوطان ، و لا يتواصلون تواصل الجيران ، علي ما بينهم من قرب الجوار ، و دنو الدار [4] و کيف يکون بينهم تزاور ، و قد طحنهم بکلکله البلي ، و اکلتهم الجنادل و الثري [5] و کان قد صرتم الي ما صاروا اليه ، وارتهنکم ذلک المضجع [6] وضمکم ذلک المستودع فکيف بکم لو تناهت بکم الامور ، [7] و بعثرت القبور : [[ هنالک تبلو کل نفس ما اسلفت ، [8] و ردوا الي الله مولاهم الحق ، و ضل عنهم ما کانوا يفترون ] ]

ترجمه

[4] از خطبه هاي امام ( ع ) که در تنفر از زرق و برق دنيا ايراد فرموده [5] [ دنيا ] سرائي است که بلاها آن را احاطه کرده و به بي وفائي و مکر معروف است حالاتش يکنواخت نمي ماند و ساکنانش ايمن نيستند . [6] احوالش گوناگون و حالاتش گذرنده زندگي در آن مذموم [7] و امنيت در آن غير ممکن است اهل آن همواره هدف تيرهاي بلا هستند [8] که مرتبا به سوي آنها پرتاب مي شود و با مرگ نابودشان مي سازد . [9] اي بندگان خدا بدانيد شما و آنچه در آن از اين دنيا هستيد در همان راهي قرار داريد که پيشينيان شما بودند [10] همانها که عمرشان از شما طولاني تر و سرزمينشان آبادتر و آثارشان از شما بيشتر بود [11] ناگاه صداهايشان خاموش نيروها و حرکتهاشان راکد [12] اجسادشان کهنه سرزمينشان خالي و آثارشان مندرس گرديد قصرهاي بلند و محکم [13] و بساط عيش و پشتيهاي نرم و راحت آنها به سنگ و آجر و لحدهاي گورستان تبديل شد [14] همان گورهائي که بناي آن بر خرابي گذارده شده [1] و با خاک آن را محکم کرده اند محل قبرها به هم نزديک [2] و ساکنان آنها از هم غريب و دور در ميان محله وحشت زدگان و فارغ بالهاي گرفتار و مشغول قرار دارند . [3] با وطنهاي خود انس نمي گيرند و همچون همسايگان با هم ارتباطي ندارند با اينکه به هم نزديکند و خانه هايشان در کنار هم قرار دارد [4] چگونه مي توانند با هم ديدار کنند در حالي که فنا و فرسودگي با سينه خود آنها را در هم کوبيده و سنگ و خاکها آنان را خورده اند . [5] در پيش خود مجسم سازيد که شما نيز مانند آنها خواهيد شد و در گرو همان قبر [6] و در دل همان وديعه گاه قرار خواهيد گرفت . چگونه خواهيد بود آنگاه که امور پايان پذيرد [ و دوران برزخ تمام شود ] [7] مردگان از قبرها برخيزند آنجا است که هر کس از آنچه از پيش فرستاده آگاه مي شود [8] و به سوي خداوند که مولا و سرپرست همگان است باز مي گردند و افتراها و سخنهاي نابجائي که در دنيا دست آويزشان بود به دردشان نمي خورد

خطبه شماره 227

و من دعاء له عليه السلام [9] يلجا فيه الي الله ليهديه الي الرشاد[10] اللهم انک آنس الانسين لاوليائک ، و احضرهم بالکفايه للمتوکلين عليک [11] تشاهدهم في سرائرهم ، و تطلع عليهم في ضمائرهم ، [12] و تعلم مبلغ بصائرهم فاسرارهم لک مکشوفه ، [13] و قلوبهم اليک ملهوفه ان اوحشتهم الغربه آنسهم ذکرک ، [14] و ان صبت عليهم المصائب لجوؤا الي الاستجاره بک ، [15] علما بان ازمه الامور بيدک ، و مصادرها عن قضائک [1] اللهم ان فههت عن مسالتي ، او عميت عن طلبتي [2] فدلني علي مصالحي ، و خذ بقلبي الي مراشدي ، فليس ذلک بنکر من هداياتک ، [3] و لا ببدع من کفاياتک [4] اللهم احملني علي عفوک ، و لا تحملني علي عدلک

ترجمه

[9] از دعاهاي امام ( ع ) که در آن از خداوند تقاضاي هدايت به خير وسعادت مي کند [10] پروردگارا تو براي دوستانت مانوس ترين مونس هائي و براي توکل کنندگانت بهترين برطرف کننده [11] مشکلات درون دل آنان را مي داني و از اسرار ضميرشان آگاهي [12] و از اندازه ديد چشمانشان باخبري اسرار آنها برايت مکشوف [13] و قلوبشان به تو متوجه است و اگر غربت آنان را به وحشت اندازد ياد تو مونس تنهائي آنهاست [14] و اگر مصائب و مشکلات بر آنان فروبارد به تو پناه مي آورند [15] چه اينکه مي دانند زمام امور به دست تو است و سرچشمه آنها به فرمان تو [1] پروردگارا اگر از بيان خواسته خود عاجز شوم و يا در پيداکردن راه و رسم درخواست خود نابينا گردم [2] تو مرا بر مصالح خويش راهنمائي کن و قلبم را به سوي آنچه رشد و صلاح من است رهبري فرما که اين کار از هدايتهاي تو به دور نيست [3] و برآوردن چنين خواسته هائي براي تو تازگي ندارد .[4] پروردگارا با عفو و بخشش خود با من رفتار کن نه با عدل و دادگريت

خطبه شماره 228

و من کلام له عليه السلام [5] يريد به بعض اصحابه [6] لله بلاء فلان ، فلقد قوم الاود ، و داوي العمد ، [7] و اقام السنه ، و خلف الفتنه ذهب نقي الثوب ، قليل العيب [8] اصاب خيرها ، و سبق شرها ادي الي الله طاعته ، واتقاه بحقه [9] رحل و ترکهم في طرق متشعبه لا يتهدي بها الضال ، و لا يستيقن المهتدي

ترجمه

[5] از سخنان امام ( ع ) که به بعضي از اصحابش اشاره مي کند . [6] خداوندبه او خير دهد که کژيها را راست کرد و بيماريها را مداوا نمود [7] سنت را به پاداشت و فتنه را پشت سر گذاشت با جامه اي پاک و کم عيب از اين جهان رخت بربست [8] به خير و نيکي آن رسيد از شر و بدي آن رهائي يافت وظيفه خويش را نسبت به خداوند انجام داد و آنچنان که بايد از مجازات او مي ترسيد [9] خود رفت و مردم را بر سر چندراهي باقي گذاشت که نه گمراهان در آن هدايت مي يافتند و نه جويندگان هدايت به يقين راه خويش را پيدا مي کردند .

خطبه شماره 229

و من کلام له عليه السلام [10] في وصف بيعته بالخلافه قال الشريف : و قد تقدم بالفاخ مختلفه [11] و بسطتم يدي فکففتها ، و مددتموها فقبضتها ، [12] ثم تداککتم علي تداک الابل الهيم علي حياضها يوم وردها ، حتي انقطعت النعل ، [1] و سقط الرداء ، و وطي ء الضعيف ، و بلغ من سرور الناس ببيعتهم اياي [2] ان ابتهج بها الصغير ، و هدج اليها الکبير ، [3] و تحامل نحوها العليل ، و حسرت اليها الکعاب

ترجمه

[10] از سخنان امام ( ع ) پيرامون بيعت مردم با او در امر خلافت شريف رضي مي گويد : نظير اين سخن با تعبيرهاي ديگري قبلا گذشت . [11] شما [ براي بيعت ] دستم را گشوديد و من بستم . شما آن را به سوي خود کشيديد و من آن را برگرفتم [12] پس از آن همچون شتران تشنه که روز وعده آب به آبخورگاه حمله کنند و به يکديگر پهلو زنند به گردم ريختيد آنچنانکه بند کفشم پاره شد [1] عبا از دوشم افتاد و ضعيفان پايمال گرديدند سرور و خوشحالي مردم آن روز به خاطر بيعت با من چنان شدت داشت [2] که کودکان به وجد آمده و پيران خانه نشين [3] با پاي لرزان خود براي ديدار منظره اين بيعت به راه افتاده بودند بيماران براي مشاهده بر دوش افراد سوار شده و دوشيزگان نو رسيده [ بر اثر عجله و شتاب ] بدون نقاب در مجمع حاضر شده بودند

خطبه شماره 230

و من خطبه له عليه السلام [4] في مقاصد اخري [5] فان تقوي الله مفتاح سداد ، و ذخيره معاد ، و عتق من کل ملکه ، [6] و نجاه من کل هلکه بها ينجح الطالب ، و ينجو الهارب ، و تنال الرغائب [7] فضل العمل [8] فاعملوا والعمل يرفع ، و التوبه تنفع ، و الدعاء يسمع ، والحال هادئه والاقلام جاريه [9] و بادروا بالاعمال عمرا ناکسا ، [10] او مرضا حابسا ، او موتا خالسا فان الموت هادم لذاتکم ، [11] و مکدر شهواتکم ، و مباعد طياتکم زائر غير محبوب ، [12] و قرن غير مغلوب ، و واتر غير مطلوب قد اعلقتکم حبائله ، [13] و تکنفتکم غوائله ، و اقتصدتکم معابله [14] و عظمت فيکم سطوته ، و تتابعت عليکم عدوته ، [1] و قلت عنکم نبوته فيوشک ان تغاشکم دواجي ظلله [2] واحتدام علله و حنادس غمراته ، و غواشي سکراته ، [3] و اليم ارهاقه ، و دجو اطباقه ، و جشوبه مذاقه [4] فکان قد اتاکم بغته فاسکت نجيکم ، و فرق نديکم ، [5] و عفي آثارکم ، و عطل ديارکم ، و بعث وراثکم ، يقتسمون تراثکم ، [6] بين حميم خاص لم ينفع ، و قريب محزون لم يمنع ، و آخر شامت لم يجزع [7] فضل الجد [8] فعليکم بالجد والاجتهاد ، والتاهب و الاستعداد ، و التزود في منزل الزاد [9] و لا تغرنکم الحياه الدنيا کما غرت من کان قبلکم من الامم الماضيه ، والقرون الخاليه ، [10] الذين احتلبوا درتها ،[11] و اصابوا غرتها و افنوا عدتها ،و اخلقوا جدتها .و اصبحت مساکنهم اجداثا [12] و اموالهم ميراثا لا يعرفون من اتاهم ، و لا يحفلون من بکاهم ، [13] و لا يجيبون من دعاهم فاحذروا الدنيا [14] فانها غداره غراره خدوع ، معطيه منوع ، ملبسه نزوع ، [15] لا يدوم رخاؤها ، و لا ينقضي عناؤها و لا يرکد بلاؤها [16] و منها في صفه الزهاد : کانوا قوما من اهل الدنيا و ليسوا من اهلها ، فکانوا فيها کمن ليس منها ، [1] عملوا فيها بما يبصرون ، و بادروا فيها ما يحذرون ، [2] تقلب ابدانهم بين ظهراني اهل الاخره [3] و يرون اهل الدنيا يعظمون موت اجسادهم و هم اشد اعظاما لموت قلوب احيائهم

ترجمه

[4] از خطبه هاي امام ( ع ) پيرامون مسائل گوناگون [5] تقوا و ترس از خداکليد گشايش هر دري است و ذخيره رستاخيز و سبب آزادي از هر گونه بردگي [ شيطان ] [6] و نجات از هر گونه هلاکت در پرتو تقوا طالبان پيروز و فرارگنندگان رهائي مي يابند و با آن به هر هدف و آرزوئي مي توان رسيد [7] ارزش عمل [8] عمل کنيد [ تا هنگامي ] عمل [ شما به پيشگاه خدا ] بالا مي رود و توبه نفع مي بخشد و به دعاهاي شما ترتيب اثر داده مي شود [ عمل کنيد تا زماني که ] احوال آرام و قلمهاي [ فرشتگان براي نوشتن اعمال ] در جريان است [9] به انجام اعمال صالح مبادرت ورزيد پيش از آنکه عمرتان پايان يابد [10] يا بيماري مانع گردد و يا تير مرگ شما را هدف قرار دهد چه اينکه مرگ از بين برنده لذات است [11] و مکدرکننده تمايلات و فاصله افکن ميان شما و اهدافتان ديدارکننده اي است دوست نداشتني [12] حريفي است مغلوب ناشدني جنايتکاري است تعقيب نکردني هم اکنون دامهايش بر دست و پاي شما آويخته [13] و ناراحتيها و مشکلاتش شما را احاطه نموده تيرهايش شما را هدف قرار داده [14] تسلطش بر شما ع ظيم است و حملاتش پي درپي 000 [1] کمتر ممکن است تيرش به هدف اصابت نکند و ضربه اش کارگر نشود چقدر نزديک است که سايه هاي مرگ [2] و شدت دردهاي آن و تيرگي بيهوشي ها و ظلمت سکرات [3] و تالمات خروج روح از تن و تاريکي زمان چشم به هم گذاشتن و ناگواري آن شما را فراگيرد . [4] خوب پيش خود مجسم سازيد که ناگهان مرگ به شما حمله ور مي شود و شما را حتي از گفتن سخن آهسته ساکت مي سازد . دوستان مشاورتان را از گردتان پراکنده مي کند [5] آثارتان را محو و خانه هايتان را معطل مي گذارد وارثان شما را برمي انگيزاند تا ارث شما را تقسيم کنند [6] اينها يا دوستان خاصي هستند که نمي توانند به هنگام مرگ به شما نفعي ببخشند و يا نزديکان غمزده اي که نمي توانند جلوي مرگ را بگيرند و يا مسروران و شماتت کنندگاني که از مرگ شما غم به خاطر راه نمي دهند [7] تلاش و کوشش [8] با جديت و کوشش [ در انجام اعمال نيک ] بپردازيد براي اين سفر آماده شويد و زاد و توشه از اين منزل فراوان برگيريد . [9] دنيا شما را مغرور نسازد چنانکه پيشينيان و امتهاي گذشته را در اعصار و قرون قبل مغرور ساخت [10] همانها که شير از پستان دنيا دوشيدند [11] و به غفلتهاي آن گرفتار شدند مدت آن را به پايان بردند و تازه هاي آن را کهنه ساختند . ولي سرانجام مسکنهاي آنها گورستان [12] و ثروتهاشان ميراث براي ديگران گرديد هم اکنون کسي که نزد آنان برود وي را نمي شناسند و به آنها که برايشان مي گريند اهميت نمي دهند [13] و به کساني که آنان را مي خوانند پاسخ نمي گويند . از زرق و برق دنيا برحذر باشيد [14] که غدار است و مکار فريبنده است و حيله گر بخشنده اي است منع کننده پوشنده اي است برهنه سازنده [15] آرامش آن بي دوام مشکلاتش بي سرانجام و بلاهايش جاوداني و قطع ناشدني [16] قسمتي ديگر از اين خطبه که در توصيف زاهدان است . آنها گروهي از مردم دنيا بودند اما اهل آن نبودند يعني در دنيا بودند اما همچون کساني که در آن نبودند [1] به آنچه درک مي کردند عمل مي نمودند و از آنچه بايد برحذر باشند پيشي مي گرفتند [2] آنها جز با کساني که اهل آخرت بودند نشست و برخاست نداشتند [3] مي ديدند که دنياپرستان مرگ اجساد را بزرگ مي شمرند اما اينها مرگ قلبهاي زندگان را بزرگتر مي دانند

خطبه شماره 231

و من خطبه له عليه السلام [4] خطبها بذي قار ، و هو متوجه الي البصره ، ذکرها الواقدي في کتاب [[الجمل ] ] : [5] فصدع بما امر به ، و بلغ رسالات ربه ، فلم الله به الصدع [6] و رتق به الفتق ، و الف به الشمل بين ذوي الارحام ، [7] بعد العداوه الواغره في الصدور ، و الضغائن القادحه في القلوب

ترجمه

[4] از خطبه هاي امام ( ع ) اين خطبه را امام در ذي قار هنگام حرکت به سوي بصره ايراد فرمود واقدي اين خطبه را در کتاب الجمل آورده است . [5] پيامبر ( ص ) براي انجام فرمان خداوند قيام کرد و رسالتهاي پروردگارش را ابلاغ نمود به وسيله او شکافهاي اجتماعي را پر کرد [6] و فاصله ها را پيوستگي بخشيد بين خويشاوندان يگانگي برقرار ساخت [7] بعد از آنکه آتش دشمني در سينه ها و کينه هاي برافروخته در دلها جايگزين شده بود .

خطبه شماره 232

و من کلام له عليه السلام [8] کلم به عبد الله بن زمعه ، و هو من شيعته ، و ذلک انه قدم عليه في خلافته يطلب منه مالا ، فقال عليه السلام : [9] ان هذا المال ليس لي و لا لک ، و انما هو في ء للمسلمين ، [10] و جلب اسيافهم ، فان شرکتهم في حربهم ، کان لک مثل حظهم ، [11] و الا فجناه ايديهم لا تکون لغير افواههم [ نهج البلاغه م 23 ]

ترجمه

[8] از سخنان امام عليه السلام عبدالله ابن زمعه که از شيعيان آن حضرت بود به هنگام خلافتش نزد امام آمد و از او درخواست مالي کرد امام ( ع ) سخنان ذيل را در پاسخش فرمود : [9] اين ثروت نه مال من است و نه از آن تو غنيمتي است مربوط به مسلمانان [10] که با شمشيرهاشان به دست آورده اند اگر تو در نبرد همراهشان بوده اي سهمي همچون سهم آنان داري [11] وگرنه دستچين آنها براي غير دهان آنان نخواهد بود

خطبه شماره 233

و من کلام له عليه السلام [1] بعد ان اقدم احدهم علي الکلام فحصر ، و هو في فضل اهل بيت ، ووصف فساد الزمان [2] الا و ان اللسان بضعه من الانسان ، فلا يسعده القول اذا امتنع ، [3] و لا يمهله النطق اذا اتسع و انا لامراء الکلام ، [4] و فينا تنشبت عروقه ، و علينا تهدلت غضونه [5] فساد الزمان [6] واعلموا رحمکم الله انکم في زمان القائل فيه بالحق قليل ، [7] و اللسان عن الصدق کليل ، و اللازم للحق ذليل اهله معتکفون علي العصيان ، [8] مصطلحون علي الادهان ، فتاهم عارم ، و شائبهم آثم ، [9] و عالمهم منافق ، و قارنهم مماذق لا يعظم صغيرهم کبيرهم ، و لا يعول غنيهم فقيرهم

ترجمه

[1] از سخنان امام ( ع ) اين سخن را امام هنگامي فرمود که جعده بن هبيره نتوانست در منبر سخن بگويد . اين سخن در باره فضائل اهل بيت ( ع ) و اوضاع نابسامان عصر او مي باشد [2] آگاه باشيد زبان پاره گوشتي است از اين پيکر انسان هرگاه آمادگي در انسان نباشد زبان هم ياراي نطق ندارد [3] و به هنگام آمادگي نطق مهلتش نمي دهد ما فرمانروايان سخنيم [4] و رگ و ريشه آن در ميان ما استوار و محکم شده و شاخه هايش بر ما سايه افکنده است [5] فساد زمان [6] خداي شما را رحمت کند بدانيد در زماني قرار گرفته ايد که گوينده حق کم است [7] و زبان از گفتار راست عاجز و گنگ و حق جويان خوارند مردمش همدم گناه [8] و همگام سستي و تنبلي اند جوانانشان بداخلاق بزرگسالانشان گنهکار [9] عالمشان منافق و دوستان در دوستي خيانتکارند . نه کوچکشان بزرگسال را احترام مي کنند : و نه ثروتمندشان زندگي مستمندانشان را تکفل مي نمايد

خطبه شماره 234

و من کلام له عليه السلام [10] روي ذعلب اليمامي عن احمد بن قتيبه ، عن عبد الله بن يزيد ، عن مالک بن دحيه ، قال : کنا عند اميرالمؤمنين عليه السلام ، و قد ذکر عنده اختلاف الناس فقال : [11] انما فرق بينهم مبادي ء طينهم ، و ذلک انهم کانوا فلقه من سبخ ارض و عذبها ، [1] و حزن تربه و سهلها ، فهم علي حسب قرب ارضهم يتقاربون ، [2] و علي قدراختلافها يتفاوتون ، فتام الرواء ناقص العقل ، [3] و ماد القامه قصير الهمه ، و زاکي العمل قبيح المنظر ، [4] و قريب القعر بعيد السبر ، و معروف الضريبه منکر الجليبه [5] و تائه القلب متفرق اللب ، و طليق اللسان حديد الجنان

ترجمه

[10] از سخنان امام عليه السلام ذعلب يماني از احمدبن قتيبه ازعبدالله بن يزيد از مالک بن دحيه نقل مي کند که : خدمت اميرمؤمنان ( ع ) بوديم درآنجا سخن از تفاوتهاي مردم به ميان آمد امام ( ع ) فرمود : [11] آنچه بين آنها تفاوت به وجود آورده آغاز سرشت آنها است چه اينکه آنها از قطعه اي از زمين شور و شيرين [1] سفت و سست ترکيب يافته اند و بر حسب نزديک بودن خاکشان با هم نزديکند [2] و به مقدار فاصله خاکشان با يکديگر متفاوتند افراد خوش منظر [ غالبا ] سست عقلند [3] بلندقدان کم همت پاکيزه عملان بدمنظرند [4] و کوتاه قدان خوشفکر و عميقند آنها که نهادي پاک دارند اعمالشان نيز پاک است [5] کساني که عقلشان حيران است افکارشان پراکنده است و سخنوران قوي القلب اند .

خطبه شماره 235

و من کلام له عليه السلام [6] قاله و هو يلي غسل رسول الله ، صلي الله عليه و آله ، و تجهيزه :[7] بابي انت و امي يا رسول الله لقد انقطع بموتک مالم ينقطع بموت غيرک [8] من النبوه والانباء و اخبار السماء خصصت حتي صرت مسليا عمن سواک ، [9] و عممت حتي صار الناس فيک سواء و لولا انک امرت بالصبر [10] و نهيت عن الجزع ، لانفدنا عليک ماء الشؤون [11] و لکان الداء مماطلا والکمد محالفا ، و قلا لک [12] ولکنه ما لا يملک رده ، و لا يستطاع دفعه بابي انت و امي اذکرنا عند ربک ، واجعلنا من بالک

ترجمه

[6] از سخنان امام عليه السلام اين سخن را هنگامي که پيامبر ( ص ) راغسل مي داد و او را براي دفن مهيا مي ساخت فرموده است . [7] پدر و مادرم فدايت اي پيامبر خدا با مرگ تو چيزي قطع شد که با مرگ ديگري قطع نگشت [8] و آن نبوت و اخبار و آگاهي از آسمان بود . مصيبت تو اين امتياز را دارد که از ناحيه اي تسلي دهنده است يعني پس از مصيبت تو ديگر مرگها اهميتي ندارد [9] و از سوي ديگر اين يک مصيبت همگاني است که عموم مردم به خاطر تو در سوگند . اگر نبود که امر به صبر و شکيبائي فرموده اي [10] و از بيتابي نهي نموده اي آنقدر گريه مي کردم که اشکهايم تمام شود [11] و اين درد جانکاه هميشه براي من باقي بود و حزن و اندوهم دائمي و تازه اينها در مصيبت تو کم بود [12] اما حيف نمي توان مرگ را بازگرداند و آن را دفع نمود . پدر و مادرم فدايت باد ما را در پيشگاه پروردگارت ياد کن و ما را هرگز فراموش منما

خطبه شماره 236

و من کلام له عليه السلام [1] اقتص فيه ذکر ما کان منه بعد هجره النبي صلي الله عليه و آله ثم لحاقه به : [2] فجعلت اتبع ماخذ رسول الله صلي الله عليه و آله فاطا ذکره ، حتي انتهيت الي العرج [3] قال السيد الشريف رضي الله عنه في کلام طويل : قوله عليه السلام : [[ فاعطا ذکره ] ] ، من الکلام الذي رمي به الي غايتي الايجاز و الفصاحه ، اراد اني کنت اعطي خبره صلي الله عليه و آله من بدء خروجي الي ان انتهيت الي هذا الموضع ، فکني عن ذلک بهذه الکنايه العجيبه

ترجمه

[1] از سخنان امام ( ع ) که پيرامون حوادث بعد از هجرت پيامبر ( ص ) و ملحق شدنش به آن حضرت بحث مي کند [2] خود را در همان راهي قرار دادم که پيامبر ( ص ) رفته بود همه جا در سراغش بودم و در گذرگاههاي يادش قدم مي زدم تا اينکه به منزلگاه عرج رسيدم . [3] اين سخن از يک کلام طولاني از آن حضرت گرفته شده است . سيدرضي مي گويد : جمله فاطا ذکره . [ در گذرگاههاي ياد او قدم مي زدم ] از سخناني است که در نهايت ايجاز و اختصار و فصاحت است و منظور امام ( ع ) اين است که خبر پيامبر ( ص ) از ابتداء حرکت تا پايان مسير به من داده مي شد امام از اين معني با آن کنايه عجيب ياد کرده است

خطبه شماره 237

و من خطبه له عليه السلام [4] في المسارعه الي العمل [5] فاعملوا و انتم في نفس البقاء ، و الصحف منشوره ، [6] و التوبه مبسوطه ، والمدبر يدعي ، والمسي ء يرجي ، قبل ان يخمد العمل ، [7] و ينقطع المهل ، و ينقضي الاجل ، و يسد باب التوبه ، و تصعد الملائکه [8] فاخذ امرؤ من نفسه لنفسه ، و اخذ من حي لميت ، و من فان لباق ، و من ذاهب لدائم [9] امرؤ خاف الله و هو معمر الي اجله ، و منظور الي عمله [10] امرؤ الجم نفسه بلجامها ، و زمها بزمامها ، فامسکها بلجامها عن معاصي الله ، و قادها بزمامها الي طاعه الله

ترجمه

[4] از خطبه هاي امام ( ع ) که يارانش را در آن به تسريع مبارزه دربرابر شورشيان جمل دعوت مي کند [5] حال که در متن زندگي و حيات هستيد به عمل پردازيد پرونده ها باز [6] بساط توبه گسترده فراريان از اطاعت خدا به سوي آن خوانده مي شوند بدکاران اميد بازگشت و پاک شدن دارند پيش از آنکه چراغ عمل خاموش گردد [7] مهلت قطع شود اجل پايان گيرد در توبه بسته شود و فرشتگان به آسمان روند [ سخت بکوشيد و فرصت را غنيمت بشمريد ] [8] هر انساني بايد براي خويش از خويشتن و از حياتش براي پس از مرگش از جهان فاني براي جهان باقي و از اين سفرش براي اقامتگاه آخرتش توشه برگيرد . [9] و نيز انسان بايد در تمام طول عمر از خدا بترسد زيرا به او مهلت عمل داده است [10] و همچنين انسان بايد نفس سرکش را زمام کند و آن را از طغيان نگاه دارد و از همين راه او را از نافرماني به اطاعت خداوند بکشاند

خطبه شماره 238

و من کلام له عليه السلام [1] في شان الحکمين و ذم اهل الشام [2] جفاه طغام ، و عبيد اقزام ، جمعوا من کل اوب ، [3] و تلقطوامن کل شوب ، ممن ينبغي ان يفقه و يؤدب ،و يعلم و يدرب ، [4] و يولي عليه ويوخذ علي يديه [5] ليسوا من المهاجرين والانصار ، و لا من الذين تبوؤوا الدار والايمان [6] الا و ان القوم اختاروا لانفسهم اقرب القوم مما تحبون ، [7] و انکم اخترتم لانفسکم اقرب القوم مما تکرهون [8] و انما عهدکم بعبد الله ابن قيس بالامس يقول : [9] [[ انها فتنه ، فقطعوا اوتارکم ، و شيموا سيوفکم ] ] [10] فان کان صادقا فقد اخطا بمسيره غير مستکره ، [11] و ان کان کاذبا فقد لزمته التهمه فادفعوا في صدر عمرو بن العاص بعبد الله بن العباس ، [12] و خذوا مهل الايام ، و حوطوا قواصي الاسلام [13] الا ترون بلادکم تغزي ، و الي صفاتکم ترمي ?

ترجمه

[1] از سخنان امام ( ع ) که درباره حکمين و نکوهش شاميان و پيروان معاويه فرموده است [2] آنها سنگدلان اوباش و بردگاني اراذلند که از هر سو گرد آمده اند [3] و از گروههاي مختلف ترکيب يافته اند . [ اينان ] از کساني هستند که سزاوار است بفهمند، ادب شوند، آموخته گردند و تربيت شوند [4] از کساني هستند که بايد برايشان قيم و سرپرستي تعيين کرد و دستشان را گرفت و از تصرف در اموالشان ممنوع کرد [5] نه از مهاجران هستند و نه از انصار و نه از آنان که خانه و زندگي خود را براي مهاجران آماده کرده اند و از جان و دل ايمان را پذيرفتند . [6] آگاه باشيد شاميان براي خويش نزديکترين افرادي را که دوست داشتند [ عمروعاص ] به حکميت برگزيده اند [7] و شما نزديکترين فرد از ميان کساني که از آنها ناخشنود بوديد [ ابوموسي ] به حکميت انتخاب کرده ايد [8] سر و کار شما با [ امثال ] عبدالله بن قيس است همان کسي که ديروز مي گفت : [9] جنگ فتنه است بند کمانها را ببريد و شمشيرها را در نيام کنيد [10] اگر راستگو است پس چرا خود بدون اجبار در ميدان نبرد شرکت کرد [11] و اگر دروغگو است پس متهم است . سينه عمروعاص را با مشت گره کرده عبدالله بن عباس بشکنيد [12] و از مهلت روزگار استفاده نمائيد و مرزهاي اسلام را در اختيار بگيريد . [13] مگر نمي بينيد شهرهاي شما را ميدان نبرد کرده اند و سرزمين حيات و زندگي شما هدف تير دشمن قرار گرفته است ؟

خطبه شماره 239

و من خطبه له عليه السلام [14] يذکر فيها آل محمد صلي الله عليه و آله [15] هم عيش العلم ، و موت الجهل يخبرکم حلمهم عن علمهم ، [1] و ظاهرهم عن باطنهم ، و صمتهم عن حکم منطقهم [2] لا يخالفون الحق و لا يختلفون فيه و هم دعائم الاسلام ، و ولائج الاعتصام [3] بهم عاد الحق الي نصابه ، وانزاح الباطل عن مقامه ، [4] وانقطع لسانه عن منبته عقلوا الدين عقل و عايه و رعايه ، [5] لا عقل سماع وروايه فان رواه العلم کثير ، و رعاته قليل

ترجمه

[14] از خطبه هاي امام ( ع ) که در آن از آل محمد ( ص ) سخن به ميان آورده است [15] آل محمد ( ص ) مايه حيات علم و دانشند و مرگ ناداني ، حلمشان شما را از علم و دانششان آگاه مي سازد . [1] و ظاهرشان از باطنشان ، سکوتشان از حکمت و منطقشان شما را مطلع مي گرداند [2] هرگز با حق مخالفت نمي کنند و در آن اختلاف ندارند آنها ارکان اسلامند و پناهگاه مردم [3] به وسيله آنان حق به نصاب خود رسيد و باطل ريشه کن گرديد [4] و زبان باطل از بن برکنده شد دين را درک کردند درکي توام با فراگيري و عمل [5] نه تنها شنيدن و نقل کردن زيرا راويان علم فراوانند و رعايت کنندگان و عمل کنندگان کم

خطبه شماره 240

و من کلام له عليه السلام [6] قاله لعبد الله بن العباس ، و قد جاءه برساله من عثمان ، و هو محصوريساله فيها الخروج الي ماله بينبع ، ليقل هتف الناس باسمه للخلافه ، بعد ان کان ساله مثل ذلک من قبل ، فقال عليه السلام : [7] يابن عباس ، ما يريد عثمان الا ان يجعلني جملا ناضحا بالغرب : [8] اقبل و ادبر بعث الي ان اخرج ، ثم بعث الي ان اقدم ، [9] ثم هو الان يبعث الي ان اخرج والله لقد دفعت عنه حتي خشيت ان اکوان آثما

ترجمه

[6] از سخنان امام ( ع ) عبدالله بن عباس به هنگامي که عثمان درمحاصره بود از ناحيه او اين پيام را براي امام ( ع ) آورد که پيشنهاد مي کرد امام ( ع ) از مدينه خارج شود و به ملک خود ينبع برود تا مردم شعار خلافت به نام او ندهند و اين بار دوم بود که عثمان از آن حضرت چنين درخواستي مي کرد . اين بار امام ( ع ) در پاسخ عبدالله بن عباس فرمود : [7] اي ابن عباس عثمان مقصودي جز اين ندارد که مرا همچون شتر آبکش قرار دهد . [8] گاهي بروم و گاه بازگردم يک بار فرستاد که از مدينه خارج شوم و باز فرستاد که بازگردم [9] و هم اکنون نيز فرستاده است که بيرون رو بخدا سوگند من آنقدر از او دفاع کردم که ترسيدم گناهکار باشم

خطبه شماره 241

و من کلام له عليه السلام [10] يحث به اصحابه علي الجهاد[11] والله مستاديکم شکره و مورثکم امره ، و ممهلکم في مضمار محدود ، [1] لتتنازعوا سبقه ، فشدوا عقد المازر ، [2] واطووا فضول الخواصر ، و لا تجتمع عزيمه و وليمه [3] ما انقض النوم لعزائم اليوم ، و امحي الظلم لتذاکير الهمم [4] و صلي الله علي سيدنا محمد النبي الامي ، و علي آله مصابيح الدجي و العروه الوثقي ، و سلم تسليما کثيرا

 

ترجمه

[10] از سخنان امام ( ع ) که در آن اصحابش را به جهاد تشويق فرموده است [11] خداوند از شما اداي شکر و سپاس خويش را مي طلبد و فرمان خويش را به دست شما مي سپارد و در اين سراي آزمايش و تمرين به شما فرصت مي دهد 000 [1] تا کوشش کنيد و برنده جايزه او [ بهشت برين ] شويد بنابراين کمربندها را محکم ببنديد و آماده شويد [2] و دامنها را به کمر زنيد [ تا دست و پايتان را نگيرد و مانع تلاش شما نشود ] به مقامهاي بلندرسيدن با هوسراني و لذت سازگار نيست [3] بسا خوابهاي [ شب ] است که تصميمهاي روز را از بين برده و تاريکيها است که ياد همتهاي بلند را از خاطر محو کرده است . [4] درود بر سيد و سرور ما محمد پيامبر ( ص ) و بر خاندانش چراغهاي روشني بخش تاريکيها و رشته هاي محکم الهي و سلام فراوان بر آنها باد

 

بازگشت به صفحه قبل                     بازگشت به صفحه اصلی وب سایت