نامه شماره 41

و من کتاب له عليه السلام [7] الي بعض عماله [8] اما بعد ، فاني کنت اشرکتک في امانتي ، و جعلتک شعاري و بطانتي ، [9] و لم يکن رجل من اهلي اوثق منک في نفسي لمواساتي و موازرتي و اداء الامانه الي ، [10] فلما رايت الزمان علي ابن عمک قد کلب [1] و العدو قد حرب ، و امانه الناس قد خزيت ، [2] و هذه الامه قد فنکت و شغرت ، قلبت لابن عمک ظهر المجن [3] ففارقته مع المفارقين ، و خذلته مع الخاذلين ، و خنته مع الخائنين ، [4] فلا ابن عمک آسيت ، و لا الامانه اديت [5] و کانک لم تکن الله تريد بجهادک ، و کانک لم تکن علي بينه من ربک ، [6] و کانک انما کنت تکيد هذه الامه عن دنياهم ، و تنوي غرتهم عن فيئهم ، [7] فلما امکنتک الشده في خياته الامه اسرعت الکره ، و عاجلت الوثبه ، [8] و اختطفت ما قدرت عليه من اموالهم المصونه لاراملهم و ايتامهم اختطاف [9] الذئب الازل داميه المعزي الکسيره ، [10] فحملته الي الحجاز رحيب الصدر بحمله ، غير متاثم من اخذه [11] کانک لا ابا لغيرک حدرت الي اهلک تراثک من ابيک و امک [12] فسبحان الله اما تؤمن بالمعاد ? [13] او ما تخاف نقاش الحساب ايها المعدود کان عندنا من اولي الالباب ، [14] کيف تسيغ شرابا و طعاما ، و انت تعلم انک تاکل حراما ، و تشرب حراما ، [15] و تبتاع الاماء و تنکح النساء من اموال اليتامي و المساکين و المؤمنين و المجاهدين ، [16] الذين افاء الله عليهم هذه الاموال ، و احرز بهم هذه البلاد [17] فاتق الله و اردد الي هؤلاء القوم اموالهم ، فانک لم تفعل ثم امکنني الله منک لاعذرن الي الله فيک ، [18] و لا ضربنک بسيفي الذي ما ضربت به احدا الا دخل النار [1] و والله لو ان الحسن و الحسين فعلا مثل الذي فعلت ما کانت لهما عندي هواده ، [2] و لا ظفرا مني باراده ، حتي آخذ الحق منهما ، و ازيح الباطل عن مظلمتهما ، [3] و اقسم بالله رب العالمين ما يسرني ان ما اخذته من اموالهم حلال لي ، اترکه ميراثا لمن بعدي ، [4] فضح رويدا ، فکانک قد بلغت المدي ، و دفنت تحت الثري ، [5] و عرضت عليک اعمالک بالمحل الذي ينادي الظالم فيه بالحسره ، [6] و يتمني المضيع فيه الرجعه ، [[ و لات حين مناص ] ]

ترجمه

[7] از نامه هاي امام عليه السلام به يکي از فرماندارانش [8] اما بعد من تو را شريک در امانتم [ حکومت و زمامداري] قرار دادم . و تو را صاحب اسرار خود ساختم . [9] من از ميان خاندان و خويشاون دانم مطمئن تر از تو نيافتم به خاطر مواسات ياري و اداء امانتي که در تو سراغ داشتم [10] اما تو همين که ديدي زمان بر پسر عمت سخت گرفته [1] و دشمن در نبرد محکم ايستاده امانت در ميان مردم خوار و بي مقدار شده [2] و اين امت اختيار را از دست داده و حمايت کننده اينمي يابد . عهد و پيمانت را نسبت به پسر عمت دگرگون ساختي[3] و همراه ديگران مفارقت جستي با کساني که دست از ياريش کشيدند همصدا شدي. و با خائنان نسبت به او خيانت ورزيدي[4] نه پسر عمت را ياري کردي و نه حق امانت را ادا نمودي. گويا تو جهاد خود را به خاطر خدا انجام نداده اي[5] گويا حجت و بينه اي از طرف پروردگارت دريافت نداشته اي[6] و گويا تو با اين امت براي تجاوز و غصب دنيايشان حيله و نيرنگ به کار مي بردي و مقصدت اين بود که اينها را بفريبي و غنائمشان را در اختيار گيري[7] پس آنگاه که امکان تشديد خيانت به امت را پيدا کردي تسريع نمودي با عجله به جان بيت المال آنها افتادي[8] و آنچه در قدرت داشتي از اموالشان که براي زنان بيوه و ايتامشان نگهداري مي شد ربودي[9] همانند گرگ گرسنه ايکه گوسفند زخمي و استخوان شکسته اي را بربايد [10] سپس آنرا به سوي حجاز با سينه اي گشاده و دل خوش حمل نمودي بي آنکه در اين کار احساس گناه کني[11] بي پدر باد دشمنت گويا ميراث پدر و مادرت را بسرعت به خانه خود حمل مي کردي [12] سبحان الله آيا به معاد ايمان نداري؟[13] از بررسي دقيق حساب در روز قيامت نمي ترسي؟ اي کسي که در پيش ما از خردمندان بشمار مي آمدي [14] چگونه خوردني و آشاميدني را در دهان فرو مي بري در حاليکه مي داني حرام مي خوري و حرام مي آشامي ؟ [15] چگونه با اموال ايتام و مساکين و مؤمنان و مجاهدان راه خدا کنيز مي خري و زنان را به همسري مي گيري؟ [16] [ در حاليکه مي داني] اين اموال را خداوند به آنان اختصاص داده و به وسيله آن مجاهدين بلاد اسلام را نگهداري و حفظ مي نمايد [17] از خدا بترس و اموال اينها را به سويشان بازگردان که اگر اين کار را نکني و خداوند به من امکان دهد وظيفه ام را در برابر خدا درباره تو انجام خواهم داد [18] و با اين شمشيرم که هيچکس را با آن نزدم مگر اينکه داخل دوزخ شد بر تو خواهم زد 000 [1] به خدا سوگند اگر حسن و حسين اين کار را کرده بودند هيچ پشتي باني و هوا خواهي از ناحيه من دريافت نمي کردند . [2] و در اراده من اثر نمي گذاردند تا آنگاه که حق را از آنها بستانم و ستمهاي ناروائي را که انجام داده اند دور سازم [3] به خداوندي که پروردگار جهانيان است سوگند اگر [ فرضا ] آنچه تو گرفته اي براي من حلال بود خوشايندم نبود که آنرا ميراث براي بازماندگانم بگذارم . [4] بنابراين دست نگهدار و انديشه نما فکر کن به مرحله آخر زندگي رسيده اي در زير خاکها پنهان شده اي[5] و اعمالت به تو عرضه شده در جائي که ستمگر با صداي بلند نداي حسرت را مي دهد [6] و کسيکه عمر خود را ضايع ساخته درخواست بازگشت مي کند ولي راه فرار و چاره مسدود است

نامه شماره42

و من کتاب له عليه السلام [7] الي عمر بن ابي سلمه المخزومي ، و کان عامله علي البحرين ، فعزله ، واستعمل نعمان بن عجلان الزرقي مکانه [8] اما بعد ، فاني قد و ليت نعمان بن عجلان الزرقي علي البحرين ، [9] و نزعت يدک بلا ذم لک ، و لا تثريب عليک ، فلقد احسنت الولايه ، [10] و اديت الامانه ، فاقبل غير ظنين ، و لا ملوم ، و لا متهم ، و لا ماثوم ، [11] فلقد اردت المسير الي ظلمه اهل الشام [12] و احببت ان تشهد معي ، فانک ممن استظهر به علي جهاد العدو ، و اقامه عمود الدين ، ان شاء الله

ترجمه

[7] از نامه هاي امام عليه السلام به عمربن ابوسلمه مخزومي فرماندار بحرين که بدين وسيله او را برکنار و نعمان بن عجلان زرقي را به جايش منصوب فرمود . [8] اما بعد من نعمان ابن عجلان زرقي را فرماندار بحرين قرار دادم [9] و اختيار تو را از فرمانداري آنجا برگرفتم بدون اينکه اين کار براي تو مذمت و يا ملامت در برداشته باشد چرا که تو زمامداري را به نيکي انجام دادي[10] و حق امانت را اداء نمودي . بنابراين بسوي ما حرکت کن بي آنکه مورد سوءظن يا ملامت يا متهم و يا گناهکار باشي[11] زيرا من تصميم گرفته ام به سوي ستمگران اهل شام حرکت کنم [12] و دوست دارم تو با من باشي چرا که تو از کساني هستي که من در جهاد با دشمن و برپاداشتن ستونهاي دين از آنها استعانت مي جويم انشاءالله

نامه شماره43

و من کتاب له عليه السلام [1] الي مصقله بن هبيره الشيباني ، و هو عامله علي اردشير خره [2] بلغني عنک امر ان کنت فعلته فقد اسخطت الهک ، و عصيت امامک : [3] انک تقسم في ء المسلمين الذي حازته رماحهم و خيولهم ، [4] و اريقت عليه دماؤهم ، فيمن اعتامک من اعراب قومک [5] فو الذي فلق الحبه ، و برا النسمه ،لئن کان ذلک حقا لتجدن لک علي هوانا ، [6] و لتخفن عندي ميزانا ، فلا تستهن بحق ربک ، [7] و لا تصلح دنياک بمحق دينک ، فتکون من الاخسرين اعمالا [8] الا و ان حق من قبلک و قبلنا من المسلمين في قسمه هذا الفي ء سواء : يردون عندي عليه ، و يصدرون عنه

ترجمه

[1] از نامه هاي امام عليه السلام به مصقله ابن هبيره شيباني فرماندار اردشيرخره [ يکي از شهرهاي فارس ] [2] به من درباره تو گزارشي رسيده که اگر درست باشد و اين کار را انجام داده باشي پروردگارت را به خشم آورده و امامت را عصيان کرده اي: [3] [ گزارشي رسيده ] که تو غنائم مربوط به مسلمانان که به وسيله اسلحه و اسبهايشان به دست آمده [4] و خونهايشان در اين راه ريخته شده در بين افرادي از باديه نشينان قبيله ات که خود برگزيده اي تقسيم ميکني . [5] سوگند به کسيکه دانه را در زير خاک شکافت و روح انساني را آفريد اگر اين گزارش درست باشد تو در نزد من خوار خواهي شد [6] و ارزش و مقدارت کم خواهد بود حق پروردگارت را سبک مشمار [7] و دنيايت را با نابوديدينت اصلاح مکن که از زيانکارترين افراد خواهي بود [8] آگاه باش حق مسلماناني که نزد من و يا پيش تو هستند در تقسيم اين اموال مساوي است بايد همه آنها به نزد من آيند و سهميه خود را از من بگيرند

نامه شماره44

و من کتاب له عليه السلام [9] الي زياد بن ابيه ، و قد بلغه ان معاويه کتب اليه يريد خديعته باستلحاقه [10] و قد عرفت ان معاويه کتب اليک يستزل لبک ، [11] و يستفل غربک ، فاحذره ، فانما هو الشيطان : ياتي المرء [1] من بين يديه و من خلفه ، و عن يمينه و عن شماله ، ليقتحم غفلته ، و يستلب غرته [2] و قد کان من ابي سفيان في زمن عمر بن الخطاب فلته من حديث النفس ، و نزغه من نزعات الشيطان : [3] لا يثبت بها نسب و لا يستحق بها ارث ، [4] و المتعلق بها کالواغل المدفع ، و النوط المذبذب [5] فلما قرا زياد الکتاب قال : شهد بها و رب الکعبه ، و لم تزل في نفسه حتي ادعاه معاويه [6] قال الرضي : قوله عليه السلام [[ الواغل ] ] : هو الذي يهجم علي الشرب ليشرب معهم ، و ليس منهم ، فلا يزال مدفعا محاجزا و [[ النوط المذ بذب ] ] : هو ما يناط برحل الراکب من قعب او قدح او ما اشبه ذلک ، فهو ابدا يتقلقل اذا حث ظهره و استعجل سيره

ترجمه

[9] از نامه هاي امام عليه السلام به زيادابن ابيه و اين هنگامي بود که به او گزارش رسيد معاويه مي خواهد با ملحق ساختن زياد به فرزندان ابوسفيان ويرا بفريبد [ چون در نسب زياد سخن بود ] [10] من اطلاع يافتم که معاويه نامه اي برايت نوشته تا عقلت را بدزدد [11] و عزم و تصميمت را درهم بشکند از او برحذر باش که شيطان است . از هر طرف به سراغ انسان مي آيد 000 :[1] از پيش رو پشت سر از راست و چپ مي آيد تا در حال غفلت او را تسليم خود سازد و درک و شعورش را بدزدد . [2] [ آري] ابوسفيان در زمان عمرابن خطاب سخني بدون انديشه از پيش خود و با تحرکات شيطان مي گفت [3] ولي اين سخن آنقدر بي پايه است که نه با آن نسب ثابت مي شود و نه استحقاق ميراث مي آورد . [4] کسيکه به چنين سخني متسمک شود همچون شتر بيگانه اياست که در جمع شتران يک گله وارد شود و بخواهد از آبخورگاه آب بنوشد که بالاخره همه آن را کنار مي زنند و از آب خوردن منعش مي نمايند و يا همانند ظرفي است که به بار مرکبي بياويزند که با حرکت مرکب همواره در تزلزل و اضطراب است . [5] هنگامي که زياد اين نامه را مطالعه کرد گفت به پروردگار کعبه سوگند که امام [ ع ] با اين نوشته شهادت بر اين مطلب [ که در دل من بوده ] داده است و اين همچنان در قلبش بود تا زمانيکه او را دعوت به ملحق شدن نمود . [6] شريف رضيمي گويد . واغل حيواني است که براي نوشيدن هجوم مي آورد ولي جزو اين گله از شتران نيست . و همواره ديگر شتران آن را عقب مي رانند . و نوطالمذبذب ظرفي است که در کنار مرکب مي آويزند . همواره در حرکت است و از اين طرف به آن طرف مي افتد . و هر گاه مرکب پشتش را حرکت دهد و يا در راه رفتن عجله کند مي لرزد .

نامه شماره45

و من کتاب له عليه السلام [7] الي عثمان بن حنيف الانصاري و کان عامله علي البصره و قد بلغه انه دعي الي و ليمه قوم من اهلها ، فمضي اليها قوله : [8] اما بعد ، يابن حنيف : فقد بلغني ان رجلا من فتيه اهل البصره دعاک الي مادبه [9] فاسرعت اليها تستطاب لک الالوان ، و تنقل اليک الجفان [10] و ما ظننت انک تجيب الي طعام قوم ، عائلهم مجفو و غنيهم مدعو [11] فانظر الي ما تقضمه من هذا المقضم ، [1] فما اشتبه عليک علمه فالفظه ، و ما ايقنت بطيب وجوهه فنل منه [2] الا و ان لکل ماموم اماما ، يقتدي به و يستضي ء بنور علمه ، [3] الا و ان امامکم قد اکتفي من دنياه بطمريه ، و من طعمه بقرصيه [4] الا و انکم لا تقدرون علي ذلک ، ولکن اعينوني بورع و اجتهاد ، و عفه و سداد [5] فوالله ما کنزت من دنياکم تبرا و لا ادخرت من غنائمهاوفرا ، [6] و لا اعددت لبالي ثوبي طمرا ، و لا حزت من ارضها شبرا ، [7] و لا اخذت منه الا کقوت اتان دبره ، [8] و لهي في عيني اوهي و اهون من عفصه مقره [9] بلي کانت في ايدينا فدک من کل ما اظلته السماء ، فشحت عليها نفوس قوم [10] و سخت عنهانفوس قوم آخرين ، و نعم الحکم الله [11] و ما اصنع بفدک و غير فدک ، و النفس مظانها في غد جدث ، [12] تنقطع في ظلمته آثارها ، و تغيب اخبارها ، و حفره لو زيد في فسحتها ، [13] و اوسعت يدا حافرها ، لاضغطها الحجر و المدر [14] و سد فرجها التراب المتراکم ، و انما هي نفسي اروضها بالتقوي [15] لتاتي آمنه يوم الخوف الاکبر ، و تثبت علي جوانب المزلق [16] و لو شئت لاهتديت الطريق ، الي مصفي هذا [ نهج البلاغه م 27 ] العسل ، [1] و لباب هذا القمح ، و نسائج هذا القز و لکن هيهات ان يغلبني هواي ، [2] و يقودني جشعي الي تخير الاطعمه و لعل بالحجاز او اليمامه من لا طمع له في القرص ، [3] و لا عهد له بالشبع او ابيت مبطانا و حولي بطون غرثي و اکباد حري ، [4] او اکون کما قال القائل : [5] و حسبک داء ان تبيت ببطنه و حولک اکباد تحن الي القد [6] ااقنع من نفسي بان يقال : هذا امير المؤمنين ، و لا اشارکهم في مکاره الدهر ، [7] او اکون اسوه لهم في جشوبه العيش فما خلقت ليشغلني اکل الطيبات ، [8] کالبهيمه المربوطه ، همها علفها ، او المرسله شغلها تقممها تکترش من اعلافها ، [9] و تلهو عما يراد بها ، او اترک سدي ، او اهمل عابثا ، او اجز حبل الضلاله ، [10] او اعتسف طريق المتاهه و کاني بقائلکم يقول : [11] [[ اذا کان هذا قوت ابن ابي طالب ، فقد قعد به الضعف عن قتال الاقران ، و منازله الشجعان ] ] [12] الا و ان الشجره البريه اصلب عودا، و الرواتع الخضره ارق جلودا، [13] و النابتات العذيه اقوي و قودا ، و ابطا خمودا [14] و انا من رسول الله کالضوء من الضوء و الذارع من العضد [15] و الله لو تظاهرت العرب علي قتالي لما و ليت عنها ، و لو امکنت الفرص من رقابها لسارعت اليها [1] و ساجهد في ان اطهر الارض من هذا الشخص المعکوس ، و الجسم المرکوس ، [2] حتي تخرج المدره من بين حب الحصيد [3] و من هذا الکتاب ، و هو آخره : [5] اليک عني يا دنيا ، فحبلک علي غاربک ، قد انسللت من مخالبک ، [5] و افلت من حبائلک ، و اجتنبت الذهاب في مداحضک [6] اين القرون الذين غررتهم بمداعبک اين الامم الذين فتنتهم بزخارفک [7] فها هم رهائن القبور ، و مضامين اللحود [8] و الله لو کنت شخصا مرئيا ، و قالبا حسيا ، لا قمت عليک حدود الله في عباد غررتهم بالاماني ، [9] و امم القيتهم في المهاوي ، و ملوک اسلمتهم الي التلف ، و اوردتهم موارد البلاء ، اذ لا ورد و صدر [10] هيهات من وطي ء دحضک زلق ، و من رکب لججک غرق ، [11] و من ازور عن حبائلک وفق ، و السالم منک لا يبالي ان ضاق به مناخه ، و الدنيا عنده کيوم حان انسلاخه [12] اعزبي عني فو الله لا ازل لک فتستذليني ، ولا اسلس لک فتقوديني [13] و ايم الله يمينا استثني فيها بمشيئه الله لاروضن نفسي رياضه تهش معها الي القرص اذا قدرت عليه مطعوما ، [14] و تقنع بالملح مادوما ، و لادعن مقلتي کعين ماء ، نصب معينها ، [1] مستفرغه دموعها اتمتلي ء السائمه من رعيها فتبرک ? و تشبع الربيضه من عشبها فتربض ? [2] و ياکل علي من زاده فيهجع قرت اذا عينه اذا اقتدي بعد السنين المتطاوله بالبهيمه الهامله ، و السائمه المرعيه [3] طوبي لنفس ادت الي ربها فرضها ، و عرکت بجنبها بؤسها ، [4] و هجرت في الليل غمضها ، حتي اذا غلب الکري عليها افترشت ارضها ، و توسدت کفها ، [5] في معشر اسهر عيونهم خوف معادهم ، [6] و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم ، [7] و همهمت بذکر ربهم شفاهم ، و تقشعت بطول استغفارهم ذنوبهم ، [8] [[ اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون ] ] [9] فاتق الله يابن حنيف ، و لتکفف اقراصک ، ليکون من النار خلاصک

ترجمه

[7] از نامه هاي امام عليه السلام به عثمان بن حنيف انصاري فرمانداربصره پس از آن که به حضرت گزارش داده شد که يکي از ثروتمندان بصره وي را به ميهماني دعوت کرده و او پذيرفته است . [8] اما بعد اي پسر حنيف به من گزارش داده شده که مردي از متمکنان اهل بصره تو را به خوان ميهمانيش دعوت کرده [9] و تو به سرعت به سوي آن شتافته ايدر حاليکه طعامهاي رنگارنگ و ظرفهاي بزرگ غذا يکي بعد از ديگري پيش تو قرار داده مي شد . [10] من گمان نمي کردم تو دعوت جمعيتي را قبول کني که نيازمندانشان ممنوع و ثروتمندانشان دعوت شوند . [11] به آنچه مي خوري بنگر [ آيا حلال است يا حرام ؟ ] . [1] آنگاه آنچه حلال بودنش براي تو مشتبه بود از دهان بينداز و آنچه را يقين به پاکيزگي و حليتش داري تناول کن [2] آگاه باش هر مامومي امام و پيشوائيدارد که بايد به او اقتدا کند . و از نور دانشش بهره گيرد [3] بدان امام شما از دنيايش به همين دو جامه کهنه و از غذاها به دو قرص نان اکتفا کرده است [4] آگاه باش شما توانائي آنرا نداريد که چنين باشيد اما مرا با ورع تلاش عفت پاکي و پيمودن راه صحيح ياري دهيد [5] بخدا سوگند من از دنياي شما طلا و نقره اي نيندوخته ام و از غنائم و ثروتهاي آن مالي ذخيره نکرده ام [6] و براي اين لباس کهنه ام بدلي مهيا نساخته ام و از زمين آن حتييک وجب در اختيار نگرفته ام . [7] و از اين دنيا بيش از خوراک مختصر و ناچيزي برنگرفته ام [8] اين دنيا در چشم من بي ارزشتر و خوارتر از دانه تلخي است که بر شاخه درخت بلوطي برويد . [9] آري از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افکنده تنها فدک در اختيار ما بود که آن هم گروهي بر آن بخل و حسادت ورزيدند [10] و گروه ديگري آن را سخاوتمندانه رها کردند [ و از دست ما خارج گرديد ] و بهترين حاکم خدا است . [11] مرا با فدک و غير فدک چکار ؟ در حالي که جايگاه فرداي هر کس قبر او است [12] که در تاريکي آن آثارش محو و اخبارش ناپديد مي شود . قبر حفره اي است که هر چه بر وسعت آن افزوده شود [13] و دست حفرکننده بازتر باشد سرانجام سنگ و کلوخ آنرا پر مي کند[14] و جاهاي خالي آنرا خاکهايانباشته مسدود مي نمايد من نفس سرکش را با تقوا تمرين مي دهم و رام مي سازم [15] تا در آن روز بزرگ و خوفناک با ايمني وارد صحنه قيامت شود در آنجا که همه مي لغزند او ثابت و بي تزلزل بماند . [16] [ فکر نکن من قادر به تحصيل لذتهاي دنيا نيستم بخدا سوگند ] اگر مي خواستم مي توانستم از عسل مصفا 000 [1] و مغز اين گندم و بافته هاي اين ابريشم براي خود خوراک و لباس تهيه کنم . اما هيهات که هوا و هوس بر من غلبه کند [2] و حرص و طمع مرا وادار کند تا طعامهاي لذيذ را برگزينم . در حاليکه ممکن است در سرزمين حجاز يا يمامه کسي باشد که حتياميد به دست آوردن يک قرص نان نداشته باشد [3] و نه هرگز شکمي سير خورده باشد آيا من با شکمي سير بخوابم در حاليکه در اطرافم شکمهاي گرسنه و کبدهاي سوزاني باشند ؟ [4] و آيا آنچنان باشم که آن شاعر گفته است [5] اين درد تو را بس که شب با شکم سير بخوابيدر حاليکه در اطراف تو شکمهائي گرسنه و به پشت چسبيده باشند [6] آيا به همين قناعت کنم که گفته شود :من امير مؤمنانم ؟ اما با آنان در سختيهاي روزگار شرکت نکنم ؟ [7] و پيشوا و مقتدايشان در تلخي هاي زندگي نباشم ؟ من آفريده نشدم که خوردن خوراکيهاي پاکيزه مرا به خود مشغول دارد [8] همچون حيوان پرواري که تمام همش علف است و يا همچون حيوان رها شده اي که شغلش چريدن و خوردن و پرکردن شکم مي باشد . [9] و از سرنوشتي که در انتظار او است بي خبر است آيا بيهوده يا مهمل و عبث آفريده شده ام ؟ آيا بايد سررشته دار ريسمان گمراهي باشيم ؟ [10] و يا در طريق سرگرداني قدم گذارم ؟ گويا مي بينم گوينده اي از شما مي گويد : [11] هر گاه اين [ دو قرص نان ] قوت و خوراک فرزند ابوطالب است بايد هم اکنون نيرويش به سستي گرائيده باشد و از مبارزات با همتايان و نبرد با شجاعان بازماند . [12] آگاه باشيد درختان بياباني چوبشان محکم تر است اما درختان سرسبز که همواره در کنار آب قرار دارند پوستشان نازکتر [ و کم دوام ترند ] [13] درختاني که در بيابان روئيده و جز با آب باران سيراب نمي گردند آتششان شعله ورتر و پردوام تر است [14] و من نسبت به پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم همچون روشني که از روشنائي ديگر گرفته شده باشد و همچون ذراع نسبت به بازو هستم [ بنابراين روش او را از دست نمي دهم ] . [15] بخدا سوگند اگر عرب براي نبرد با من پشت به پشت يکديگر بدهند من به اين نبرد پشت نمي کنم و اگر فرصت دست دهد که بتوانم آنرا مهار کنم به سرعت به سوي آنان خواهم شتافت .[1] و بزودي تلاش خواهم کرد 000 که زمين را از اين شخص وارونه و اين جسم کج انديش [ معاويه ] پاک سازم [2] تا سنگ و شن از ميان دانه ها خارج شود [3] بخش ديگري از اين نامه که در پايان آن آمده : [4] اي دنيا از من دور شو افسارت را بر گردنت انداختم تو را رها کردم من از چنگال تو رهائي يافته [5] و از دامهاي تو رسته ام و از لغزشگاههايت دوري گزيده ام . [6] کجايند پيشينياني که با شوخي هايت آنها را مغرور ساختي؟ کجا هستند ملتهائي که با زينتها و زخارف خود آنها را فريفتي؟ [7] هان آنها گروگان گورستانها و درون لحدها شده اند [8] [ اي دنيا ] سوگند بخدا اگر تو شخصي ديدني و قالبي حسي بودي حدود خداوند را در مورد بندگاني که آنها را با آرزوها فريب داده ايبر تو جاريمي ساختم . [9] و کيفر پروردگار را در مورد ملتهائي که آنها را به هلاکت افکندي و قدرتمنداني که آنها را تسليم مرگ و نابودي نمودي و هدف انواع بلاها قرار داديدر آنجا که نه راه پس داشته و نه راه پيش درباره ات به مرحله اجرا مي گذاردم . [10] هيهات کسيکه در لغزشگاههاي تو قدم گذارد سقوط مي کند . کسيکه بر امواج بلاهاي تو سوار گردد غرق مي شود . [11] [ اما ] کسيکه از دامهاي تو خود را بر کنار دارد پيروز مي گردد . آنکه از دست تو سالم رسته از اين هيچ ناراحت نيست که معيشت او به تنگي گرائيده چرا که دنيا در نظر او همچون روزي است که زمان زوال و پايان گرفتنش فرارسيده . [12] از من دور شو سوگند بخدا من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار سازي و زمام اختيارم را به دست تو نخواهم سپرد که به هر کجا خواهي ببري[13] بخدا سوگند سوگندي که تنها مشيت خداوند را از آن استثناء مي کنم آنچنان نفس خويش را به رياضت وادارم که به يک قرص نان هر گاه به آن دست يابم کاملا متمايل شود [14] و به نمک به جاي خورش قناعت نمايد و آنقدر از چشمهايم اشک بريزم که همچون چشمه اي خشکيده [1] ديگر اشگم جاري نگردد . آيا همانگونه که گوسفندان در بيابان شکم را پر مي کنند و مي خوابند و يا دسته ديگري از آنها در آغلها از علف سير مي شوند و استراحت مي کنند [2] علي [عليه السلام ] هم بايد از اين زاد و توشه بخورد و به استراحت پردازد ؟ در اين صورت چشمش روشن باد که پس از سالها عمر به چهارپايان رهاشده و گوسفنداني که در بيابان مي چرند اقتدا کرده است [3] خوشا بحال آن کس که وظيفه واجبش را نسبت به پروردگارش ادا کرده سختي و مشکلات را تحمل نموده [4] خواب را در شب کنار گذارده تا آنگاه که بر او غلبه کند روي زمين دراز بکشد و دست زير سر بگذارد و استراحت کند [5] در ميان گروهي باشد که از خوف معاد چشم هايشان خواب ندارد [6] پهلوهاي شان براي استراحت در خوابگاهشان قرار نگرفته [7] همواره لبهايشان به ذکر پروردگار در حرکت است گناهانشان براثر استغفار از بين رفته [8] آنها حزب الله اند آگاه باشيد که حزب الله رستگارانند [9] بنابراين اي پسر حنيف از خدا بترس و به همان قرص هاينان اکتفا کن تا خلاصي تو از آتش جهنم امکان پذير گردد .

نامه شماره46

و من کتاب له عليه السلام [10] الي بعض عماله [11] اما بعد ، فانک ممن استظهر به علي اقامه الدين ، واقمع به نخوه الاثيم ، [12] و اسد به لهاه الثغر المخوف [13] فاستعن بالله علي ما اهمک ، و اخلط الشده بضغث من اللين ، [1] و ارفق ما کان الرفق ارفق ، و اعتزم بالشده حين لا تغني عنک الا الشده ، [2] و اخفض للرعيه جناحک ، و ابسط لهم وجهک ، و الن لهم جانبک ، [3] و آس بينهم في اللحظه و النظره ، و الاشاره و التحيه ، [4] حتي لا يطمع العظماء في حيفک ، و لا يياس الضعفاء من عدلک ، و السلام

ترجمه

[10] از نامه هاي امام عليه السلام به بعضي از فرماندارانش [11] اما بعد تواز کساني هستيکه من براي به پاداشتن دين از آنها کمک مي گيرم سرکشي و تکبر گناهکاران را به وسيله آنان در هم مي کوبم [12] و مرزهائيرا که در معرض خطر قرار دارد به وسيله آنها حفظ مي کنم [13] بنابراين تو در مورد آنچه برايت مهم است از خدا استعانت جوي و شدت و سختگيري را با کمي نرمش درهم آميز 000 [1] در آنجا که مدارا کردن بهتر است مدارا کن اما آنجائي که جز با شدت عمل کار از پيش نمي رود شدت را به کار بند . [2] پر و بالت را براي مردم بگستر و با چهره گشاده با آنان روبرو شو نرمش را نسبت به آنها نصب العين خود گردان [3] و در نگاه اشاره و تحيت و درود ميان آنها مساوات را رعايت کن [4] تا زورمندان در تبعيض طمع نورزند و ضعيفان از عدالت تو مايوس نگردند والسلام .

نامه شماره47

و من وصيه له عليه السلام [5] للحسن و الحسين عليهما السلام لما ضربه ابن ملجم لعنه الله [6] اوصيکمابتقوي الله ، و الا تبغيا الدنيا و ان بغتکما ، و لا تاسفا علي شي ء منها زوي عنکما ، [7] و قولا بالحق ، و اعملا للاجر ، و کونا للظالم خصما ، و للمظلوم عونا [8] اوصيکما ، و جميع و لدي و اهلي و من بلغه کتابي ، بتقوي الله ، و نظم امرکم ، و صلاح ذات بينکم ، [9] فاني سمعت جدکما صلي الله عليه و آله و سلم يقول : [[ صلاح ذات البين افضل من عامه الصلاه و الصيام ] ] [10] الله الله في الايتام ، فلا تغبوا افواههم ، و لا يضيعوا بحضرتکم [1] و الله الله في جيرانکم ، فانهم وصيه نبيکم ما زال يوصي بهم ، حتي ظننا انه سيورثهم [2] و الله الله في القرآن ، لا يسبقکم بالعمل به غيرکم [3] و الله الله في الصلاه ، فانها عمود دينکم [4] و الله الله في بيت ربکم ، لا تخلوه ما بقيتم ، فانه ان ترک لم تناظروا [5] و الله الله في الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم في سبيل الله [6] و عليکم بالتواصل و التباذل ، و اياکم و التدابر و التقاطع [7] لا تترکوا الا مر بالمعروف و النهي عن المنکر فيولي عليکم شرارکم [8] ثم تدعون فلا يستجاب لکم ثم قال : [9] يا بني عبد المطلب ، لا الفينکم تخوضون دماء المسلمين خوضا ، [10] تقولون : [[ قتل امير المؤمنين ] ] الا لا تقتلن بي الا قاتلي [11] انظروا اذا انا مت من ضربته هذه ، فاضربوه ضربه بضربه ، و لا تمثلوا بالرجل ، [12] فاني سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقول : [[ اياکم و المثله و لو بالکلب العقور ] ]

ترجمه

[5] از وصاياي امام عليه السلام به حسن و حسين عليه السلام هنگامي که [ابن ملجم ] لعنه الله آن حضرت را ضربت زد . [6] شما را به تقوا و پرهيزکاري و ترس از خداوند سفارش مي کنم در پي دنيا پرستي نباشيد گر چه به سراغ شما آيد . بر آنچه از دنيا از دست مي دهيد تاسف مخوريد [7] سخن حق بگوئيد و براي اجر و پاداش [ الهي] کار کنيد . دشمن سرسخت ظالم و ياور و همکار مظلوم باشيد [8] من شما و تمام فرزندان و خاندانم و کساني را که اين وصيت نامه ام به آنها مي رسد به تقوا و ترس از خداوند نظم امور خود و اصلاح ذات البين سفارش مي کنم [9] زيرا که من از جد شما صلي الله عليه و آله شنيدم مي فرمود : اصلاح بين مردم از نماز و روزه برتر است . [10] خدا را خدا را در مورد يتيمان نکند آنها گاهي سير و گاهي گرسنه بمانند نکند آنها در حضور شما در اثر عدم رسيدگي از بين بروند [1] خدا را خدا را که در مورد همسايگان خود خوش رفتاري کنيد چرا که آنان مورد توصيه و سفارش پيامبر شما هستند . وي همواره نسبت به همسايگان سفارش مي فرمود تا آنجا که ما گمان برديم به زودي سهميه اي از ارث برايشان قرار خواهد داد [2] خدا را خدا را در توجه به قرآن نکند ديگران در عمل به آن از شما پيشي گيرند . [3] خدا را خدا را در مورد نماز چرا که ستون دين شما است . [4] خدا را خدا را در مورد خانه پروردگارتان تا آن هنگام که هستيد آنرا خالي نگذاريد که اگر خالي گذارده شود مهلت داده نمي شويد [ و بلاي الهي شما را فرا خواهد گرفت ] . [5] خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال جانها و زبانهاي خويش در راه خدا [ که بايد همه اينها را در اين راه به کار گيريد ] [6] و بر شما لازم است پيوندهاي دوستي و محبت را محکم داريد و بذل و بخشش را فراموش نکنيد و از پشت کردن به هم و قطع رابطه برحذر باشيد . [7] امر به معروف و نهي از منکر را ترک نکنيد که اشرار بر شما مسلط مي شوند [8] سپس هر چه دعا کنيد مستجاب نمي گردد . سپس فرمود : [9] اي نوادگان عبدالمطلب نکند شما بعد از شهادت من دست خود را از آستين بيرون آورده و در خون مسلمانان فرو بريد [10] و بگوئيد اميرمؤمنان کشته شد [ و اين بهانه اي براي خونريزي شود ] . آگاه باشيد به خاطر من تنها قاتلم را بايد بکشيد . [11] بنگريد هر گاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يک ضربت بزنيد تا ضربتي در برابر ضربتي باشد اين مرد را مثله نکنيد [ گوش و بينيو اعضاء او را نبريد ] [12] که من از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شنيدم مي فرمود : از مثله کردن بپرهيزيد گر چه نسبت به سگ گزنده باشد

نامه شماره48

و من کتاب له عليه السلام [1] الي معاويه [2] و ان البغي و الزور يوتغان المرء في دينه و دنياه ، [3] و يبديان خلله عند من يعيبه ، وقد علمت انک غير مدرک ما قضي فواته ، [4] و قد رام اقوام امرا بغير الحق فتالوا علي الله فاکذبهم ، [5] فاحذر يوما يغتبط فيه من احمد عاقبه عمله ، [6] و يندم من امکن الشيطان من قياده فلم يجاذبه [7] و قد دعوتنا الي حکم القرآن و لست من اهله ، و لسنا اياک اجبنا ، [8] و لکنا اجبنا القرآن في حکمه ، و السلام

ترجمه

[1] از نامه هاي امام عليه السلام به معاويه [2] ظلم و ستم و کارهاي خلاف حق انسان را در دين و دنيايش به هلاکت مي اندازد . [3] و نقائص و عيوب او را نزد عيب جويان آشکار مي سازد من مي دانم که آنچه از دست رفته به دست نتواني آورد . [4] گروهي در مطالبه امريبه ناحق برخاسته اند و در اين راه سوگند ياد کرده اند خداوند هم اين سوگندشان را تکذيب کرده است . [5] [ اي معاويه ] از روزي برحذر باش که افرادي که کارهاي پسنديده انجام داده اند خوشحالند [6] و تاسف مي خورند چرا کم عمل کرده اند و کساني که شيطان را زمامدار خود قرار داده اند سخت پشيمان مي گردند . [7] تو ما را به حکم قرآن دعوت کرديدر حالي که خود اهل قرآن نيستي و ما هم پاسخ مثبت به تو نداديم . [8] بلکه به قرآن پاسخ داديم و حکمش را پذيرفتيم و به آن تن در داديم . والسلام

نامه شماره 49

و من کتاب له عليه السلام [9] الي معاويه ايضا[10] اما بعد ، فان الدنيا مشغله عن غيرها ، و لم يصب صاحبها منها شيئا الا فتحت له حرصا عليها ، [11] و لهجا بها ، ولن يستغني صاحبها بما نال فيها عما لم يبلغه منها ، [12] و من وراء ذلک فراق ما جمع ، و نقض ما ابرم و لو اعتبرت بما مضي حفظت ما بقي ، و السلام

ترجمه

[9] از نامه هاي امام عليه السلام به معاويه [10] اما بعد دنيا انسان رابه خود مشغول و از غير خود بيگانه مي سازد . دنيا پرستان به چيزي از دنيا نمي رسند مگر اينکه دري از حرص به رويشان گشوده مي شود . [11] و آتش عشق آنان تندتر مي گردد . کسيکه به دنيا برسد هرگز به آنچه دارد قانع نيست . [12] و به دنبال آن فراق و جدائي و پنبه کردن بافته ها است و اگر از آنچه گذشته است عبرت گيري آنچه را باقي است حفظ خواهي کرد . والسلام

نامه شماره 50

و من کتاب له عليه السلام [1] الي امرائه علي الجيش [2] من عبد الله علي بن ابي طالب امير المؤمنين الي اصحاب المسالح [3] اما بعد ، فان حقا علي الوالي الا يغيره علي رعيته فضل ناله ، و لا طول خص به ، [4] و ان يزيده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده ، و عطفا علي اخوانه [5] الا و ان لکم عندي الا احتجز دونکم سراالا في حرب ، [6] و لا اطوي دونکم امرا الا في حکم ، و لا اوخر لکم حقا عن محله ، [7] و لا اقف به دون مقطعه ، و ان تکونوا عندي في الحق سواء، [8] فاذا فعلت ذلک وجبت لله عليکم النعمه ، ولي عليکم الطاعه ، [9] و الا تنکصوا عن دعوه ، و لا تفرطوا في صلاح و ان تخوضوا الغمرات الي الحق ، [10] فان انتم لم تستقيموا لي علي ذلک لم يکن احد اهون علي ممن اعوج منکم ، [11] ثم اعظم له العقوبه ، و لا يجد عندي فيها رخصه ، [12] فخذوا هذا من امرائکم ، و اعطوهم من انفسکم ما يصلح الله به امرکم و السلام

ترجمه

[1] از نامه هاي امام عليه السلام به سران سپاهش [2] از جانب بنده خداعلي بن ابيطالب اميرمؤمنان [عليه السلام ] به نيروهاي مسلح و نگهدارنده مرزها [3] اما بعد حقي که بر والي و زمامدار انجام آن لازم است اين است : فضل و برتري که به او رسيده و مقام خاصي که به او داده شده نبايد او را نسبت به رعيت دگرگون کند[4] و اين نعمتي که خداوند به او ارزاني داشته بايد هر چه بيشتر او را به بندگان خدا نزديک و نسبت به برادرانش رئوف و مهربان سازد . [5] آگاه باشيد حق شما بر من اين است که جز اسرار جنگي هيچ سري را از شما پنهان نسازم [6] و در اموري که پيش مي آيد جز حکم الهي کاري بدون مشورت شما انجام ندهم . هيچ حقيرا از شما به تاخير نيندازم [7] بلکه آنرا در وقت و سررسيدن آن پرداخت کنم . [ و نيز حق شما بر من اين است که ] همه شما در پيشگاه من مساوي باشيد . [8] آنگاه که اين وظائف را انجام دادم و نعمت خداوند بر شما مسلم و حق اطاعت من بر شما لازم گرديد [9] موظفيد که از فرمان من سرپيچي نکنيد در کارهائي که انجام آنها به صلاح و مصلحت است سستي و تفريط روا مداريد و در درياهاي شدائد بخاطر حق فرو رويد . [10] اگر اين وظائف را نسبت به من انجام ندهيد آن کس که راه کج برود از همه نزد من خوارتر است . [11] سپس او را به سختي کيفر مي کنم و هيچ راه فراري نزد من نخواهد داشت . [12] اين فرمان را از امراي خود بپذيريد و آمادگي خود را در راه اصلاح امورتان در اختيارشان بگذاريد . والسلام

بازگشت به صفحه قبل                     بازگشت به صفحه اصلی وب سایت